روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

 امین جان، دوست متممی عزیزم، پیشنهاد داد به وردپرس نقل مکان کنم و من هم دیدم با توجه به توضیحات ایشون، گزینه مناسبی است. برای همین تصمیم گرفتم از این به بعد با جدیت بیشتری در آدرس imanimehr.ir بنویسم.
این خانه جدید بسیار ابتدایی و سرشار از ایراد است و من در این مدت سعی دارم کمی بیشتر وردپرس یاد بگیرم و این مشکلات رو به حداقل برسونم.

از تیم بیان هم تشکر می کنم که در این مدت میزبان این نوشته های سطح پایین من بود و الان می تونن نفس راحتی بکشن.

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۹۶ ۰ نظر

   داشتم فیلم کوتاه سوراخ سیاه یا حفره سیاه یا سیاه‌چاله (The Black Hole) رو می‌دیدم. چند بار اون رو دیدم. در نهایت از خودم پرسیدم: آیا ممکنه من هم روزی پس از کلی حرص زدن و پول جمع کردن، با تکان غیرمنتظره اون برگ کاغذ (که می‌تونه یه تصادف باشه یا سکته قلبی یا ... خلاصه هرگونه مرگ طبیعی دیگه) برم تو اون قبر نمادین و کسی هم نفهمه یا خیلی زود فراموش کنه که اصلاً چنین کسی هم وجود داشت؟

یکی از کلماتی که خیلی باهاش راحت نیستم همین حرص زدن هست. شاید بشه معادل زیاده‌خواهی رو برای اون استفاده کرد.

نمی‌دونم برای اینکه بفهمم به طور خاص در مورد پول، فرد زیاده‌خواهی هستم یا نه، باید از چه شاخص‌ها یا نشانه‌هایی به وجود اون پی ببرم (پس‌انداز شاید همیشه شاخص مناسبی نباشه. شاید اصلاً نشه امروز جواب این سوال رو فهمید. شاید باید بازه بلندمدت‌تری رو برای اون انتخاب کرد و بعد نشست و بررسی کرد. خودم فکر می‌کنم از امروز که این سوال برام ایجاد شده تا مثلاً 7 تا 10 سال آینده و عملکرد واقعی که توی این مدت خواهم داشت و مراحل مختلفی از زندگی‌م رو که می‌گذرونم شاید بشه به این سوال بهتر جواب داد. امروز فکر می‌کنم هیچگاه در آینده پس‌اندازهای مالی آنچنانی نخواهم داشت).

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۹۶ ۰ نظر

   اولش شاید برای این باشد که واقعاً برای یک فایل، دسته مناسبی پیدا نمی‌کنم، امّا بعدش تبدیل می‌شود به جایی برای تنبلی‌ام. برای فرار از تلاش برای یافتن دسته مناسب آن. کم کم در دسته‌بندی کردن - که یکی از ویژگی‌های مهم و اصلی گونه بشر به حساب می‌آید - دچار ضعف و ناتوانی می‌شوم.
جالب اینجاست که پس از مدتی که وقت و حوصله و آرامش بیشتری دارم و به این فولدرها مراجعه می‌کنم، از خودم می‌پرسم: چرا آن فایل را در آن دسته قرار ندادم؟ این که مشخص است به آن دسته تعلق دارد. تازه این گفتگو به شرطی شکل می‌گیرد که فایل‌های موجود در این فولدرِ غیره یا Others یا هر نام دیگری، آنقدر زیاد نشده باشند، که حتی در هنگام حوصله‌دار بودنم هم تمایلی یا ترجیحی برای سرک کشیدن بهشان نداشته باشم.

علاوه بر مورد بالا، فکر می‌کنم این فولدر به محل امنی برای سرپوش گذاشتن بر ضعف (و یا فوبیای) تصمیم‌گیری‌ام هم تبدیل شده بود.

به نظرم این دام دسته "غیره"، که در واقع دسته‌ای محسوب نمی‌شود، تنها محدود به لپ‌تاپم نمی‌شود.

هر وقت که فردی را می‌بینم که مثلاً شبیه من یا دوستم یا آن دوست دیگرم نیست، به او در حالت خوشبینانه برچسب "عجیب و غریب" بزنم و به نوعی او را در دسته "غیره" قرار دهم. حال شاید با کمی تلاش و فاصله گرفتن از اینگونه دسته‌بندی‌ها و گرفتار نشدن در چنین دامی - که با دستان خودم برای خودم پهن کرده‌‌ام - می‌توانستم با دسته جدیدی آشنا شوم و به وسیله آن به رشد و توسعه ذهنی و فردی خود کمک کرده باشم.

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۹۶ ۰ نظر

   به نظرم کسی که تا به حال به قول معروف، تنی به آب نزده است نباید از فواید و یا مضرات شنا کردن سخنی بر زبان بیاورد. در عین حال فکر می‌کنم لازم است مدتی پس از آشنایی با فنون شنا، از آب بیرون بیایم و با خود فکر کنم آیا باید به شنا کردن ادامه بدهم و به قول انگلیسی زبان‌ها حداقل یک تحلیل ساده Cost-Benefit انجام دهم. حتی حتی حتی اگر از آن کار لذات و فواید فراوانی هم تا آن زمان نصیب‌ام شده باشد.
فکر می‌کنم آنالیز هزینه-فایده در مورد کارهایی که با آنها خوش هستیم اهمیت دوچندان دارد. اول اینکه این فواید بسیار، احتمالاً باعث می‌شوند هزینه‌هایی که همراه با آن در حال صرف شدن است را نادیده بگیرم یا ناچیز بشمارم. چه بسا هزینه‌ها سرتر باشد. این کارها را به گمانم سریعاً باید رها کرد. دوم اینکه حتی اگر بدون ارزیابی ساده، فهمیدم که فواید آن کار به هزینه‌های آن می‌چربد و برایم عین روز روشن است که ادامه آن فعالیت باعث ضرر و زیانم نمی‌شود اما - همونطور که از معلم‌ام سعی کردم یاد بگیرم- باید یادم باشد که گزینه خوب همیشه بهترین گزینه نیست، گزینه‌ای بهترین و قابل دفاع است که در برابر گزینه‌های دیگر مورد مقایسه و ارزیابی قرار بگیرد.
مثلاً خود من در دوران کارشناسی، کمتر ورزشی بود که برایش وقت نسبتاً قابل توجهی صرف نکرده باشم. خوب اینطور ورزش کردن مزایایی داشت از جمله: یافتن دوستانی که اگر در این محیط ها نبودم کمتر شانس آشنایی با آنها را داشتم (واقعاً این افراد جزو گونه‌های نادرِ دانشگاه‌‌مان بودند)، سلامتی جسمی و روحی و در یک کلام سرحال‌تر بودن، چندین ست لباس ورزشی (که لااقل هزینه مالی بابت آنها متحمل نشدم) و ...
امّا اواخر آن دوران فکر کردم چه فرصت‌های نابی را از دست دادم. فرصت کتاب خواندن، فرصت بیشتر سفر کردن (حتی در حد گشت و گذار در اطراف شهر)، فرصت تقویت زبان انگلیسی و ... این فهرست می‌تواند خیلی طولانی شود. فهرستی که امروز مرا به این یقین رسانده است که در آن زمان با آن شدت و جدیت ورزش کردن نه تنها گزینه خوبی نبود (قطعاً بهترین گزینه نبود)، که گزینه زیان‌باری بود که باید سریعاً آن را رها کرده و احتمالاً در نهایت تعدیل‌اش می‌کردم. حیف که آن زمان اگرچه اقتصاد مهندسی می‌خواندم ولی حتی یکبار هم شعور این را نداشتم که بنشینم و با خود فکر کنم که چه چیزی را دارم پای چه چیزی قربانی می‌کنم.

همه اینها را گفتم که بگویم، برای وبلاگ‌نویسی در اینجا هم سعی کردم در این چند هفته گذشته (که حالم هم خیلی خوب نبود و فکر کنم بخشی از آن به خاطر ننوشتن بود) سعی کردم در حد فهم خودم تحلیل هزینه-فایده انجام دهم و ببینم ادامه وبلاگ‌نویسی به طور جدی در مقایسه با چند گزینه جایگزین دیگر بهترین گزینه است یا خیر. البته که یقین دارم گزینه خوبی است.

شنبه, ۱۹ فروردين ۹۶ ۰ نظر

   حرف‌های محمدرضا شعبانعلی را شنیده‌ام که می‌گوید (نقل به مضمون): همیشه از یک فلش 1 گیگابایتی برای نگهداری تمام کتاب های الکترونیکی (e-book) استفاده می‌کنم و برای همین هر وقت که بخواهم کتابی را بخوانم می‌دانم باید آن را با دقت انتخاب کنم و می‌دانم که مجبورم احتمالاً کتاب دیگری را به نفع آن پاک کنم.

یا قبلاً می‌گفت: برای یادگیری زبان، چشمانت را ببند و یکی از کتاب های زبان را تصادفی انتخاب کن و بقیه را دور بریز و همان را خوب بخوان. با این روش احتمالاً خیلی بهتر و بیشتر زبان انگلیسی را می‌آموزی.

فکر می کنم صحبت و دغدغه ایشان تا حدود زیادی مشخص و شفاف است؛ اینکه در دنیای امروز، نباید دنبال منابع بیشتر باشیم، بلکه تنها کافی است، از منابعی که در اختیار داریم (هرچند هم که اندک باشد)، تا آخرین حد آن بهره‌برداری کنیم.

حالا که به پایان سال نزدیک شده‌ایم و دانشگاه ما را به اجبار از خوابگاه، راهیِ آغوش گرم خانواده‌هایمان می‌کند (!) و من هم در حال فکر کردن به این هستم که چه چیزهایی را لازم است در این دو یا سه هفته به همراه خود ببرم، حرف‌های بالای محمدرضا، از ذهنم عبور کرد.

من همیشه عاشق این بودم که به قول دوستان "سبک سفر کنم" ولی اینقدر که حتی در کوتاه‌ترین سفرهایم هم سنگین سفر کرده‌ام که شاید آن معدود موارد خلاف این عادت را هم بتوان کلاً نادیده گرفت و به حساب نیاورد.

فردا باید تمام وسایل مورد نیازم را جمع کنم.

تصمیم گرفتن با الهام از صحبت‌ها و مدل ذهنی محمدرضا جان، چالش ترسناک - حداقل برای خودم - را تجربه کنم. اینکه سعی کنم تنها به اندازه چمدان نسبتاً کوچک یا متوسط ام، وسایل به همراه خود ببرم.
روی این "به اندازه" هم تاکید خاصی دارم. اینکه وسوسه نشوم به هر ضرب و زوری، وسایلم را در آن جا کنم و در آخر هم خوشحال باشم که سبک سفر کردم. آخر من تبحّر خاصی در چپاندن در چنین شرایطی دارم. چمدان‌های قبلی‌ام را خیلی زود به خاطر این بی‌عرضه‌گی ها یا بهتر بگویم؛ نداشتن مهارت انتخاب نکردن، از دست داده‌ام.
قبل از آن البته تصمیم داشتم همه را تنها در یک کوله جا کنم. وقتی که کمی با خودم فکر کردم، دیدم برای شروع یادگیری مهارت انتخاب نکردن (و یا شاید هم حرص بی‌خود نزدن) بهتر است سنگ بزرگی انتخاب نکنم که توان بلند کردن و در نتیجه به هدف زدن آن را نداشته باشم.

امیدوارم از پس این چالش برآیم.

..............................................

پی‌نوشت یک: راستش من ته ته دلم، خیلی نوروز را دوست ندارم. نه خود نوروز را. بلکه این رسم و رسوم‌های بعضاً خنده‌دار آن را که توسط ما در حال مثلاً به جا آوردن است. دوست دارم اگر وقت شد و اینترنت هم در دسترس بود در ایام نوروز کمی در مورد تمرین‌هایی که انجام خواهم داد، تا حداقل خودم پیرو و مقلّد این عادات مسری و ناخوشایند نوروزی نباشم و به آنها مبتلا نشوم، بنویسم. شاید آنها را با موضوع #چالش‌های_نوروزی منتشر کردم.

پی‌نوشت دو: شاید مطالعه و مرور مقاله کوتاه متمم با عنوان "تعریف قانون پارکینسون چیست؟" چندان بی‌ارتباط با مطالب بالا نباشد.

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۹۵ ۲ نظر

   قبلاً شاید وقتی صحبت از پدیده صف می‌شد، احتمالاً اکثر ما به صف نانوایی اشاره می‌کردیم. امروز دیگر کمتر در نانوایی‌ها، به استثنای برخی ساعات خاص، صف مشاهده می‌شود و این موجود را در جاهایی دیگری نظاره‌گر هستیم. البته شاید دیگر استفاده از واژه "پدیده" پیش از اسم صف در ایران چندان مناسب نباشد (بدون کوچکترین کنایه‌ای و صرفاً به عنوان یک مشاهده).

من خیلی‌ها را، از دوست و آشنا گرفته تا افراد ناشناس مترو و اتوبوس، دیده‌ام که از این می‌نالند که: آقا رانندگی مردم چرا اینطوریه؟ تا میای اون فاصله چندمتری رو با خودروی جلویی حفظ کنی، سریع یکی برای چندمتر جلو افتادن میاد تو لاین تو."

اگرچه من کمتر تجربه رانندگی را داشته‌ام و به همین اتوبوس‌ و متروی شهرداری علاقه خاصی دارم (و شاید هم بتوان گفت از طرفداران پرو پاقرص آن محسوب می‌شوم و یا به قول انگلیسی‌زبان‌ها: Big fan آن هستم) ولی این موارد را از پشت شیشه‌های اتوبوس کم ندیده‌ام. بالاخره آدم چشم دارد و من هم آدم چندان سربه‌زیری نیستم. ولی شاید بگویید از پشت شیشه‌های کثیف اتوبوس این کار خیلی سخت است، که البته درست می‌گویید ولی با روش "دم دادن" (همان "هاه کردن" خودمان) و داشتن یک عدد دستمال، می‌توان بر این محدودیت غلبه کرد و لذت بیشتری را در طول مسیر با دیدن خیابان‌‌های شهر تجربه کرد.

واقعیتش دیروز که در سلف دانشگاه منتظر دریافت غذا بودم و تا سعی می‌کردم با حفظ فاصله یک یا دو متری با نفر جلویی‌ام، سعی کنم او هم کمی راحتر به جلو حرکت کند (چون خودم اینطوری راحتر هستم) و اعتراض افراد پشت‌سری‌ام را می‌دیدم که: "آقا! داداش! برو جلو دیگه! منتظر چی هستی؟". به این فکر می‌کردم که آن راننده‌هایی که در آینده برای ده متر جلوتر افتادن، سریع می‌پیچند جلوی تو، خب همین‌ها خواهند بود (یا هستند) دیگر.

دوشنبه, ۹ اسفند ۹۵ ۰ نظر