روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آرشیو ماهانه نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

   امروز تصمیم مهمی گرفتم. تصمیم گرفتم تماشای مسابقات ورزشی (به خصوص فوتبال) را پس از سال‌ها مجاهدت در این مسیر، کنار بگذارم. نه تنها دیدنشان را که حتی پیگیری نتایج و اخبار آنها را هم کنار بگذارم. 
فکر می‌کنم در این 17 یا 18 سال از پیگیری اینگونه برنامه‌ها و استادیوم رفتن‌ها، عایدی خاصی برایم نداشته است. و در بهترین حالت تنها یک سرگرمی بود. جالب اینجاست که مثل امروز، هر وقت هم در گذشته می‌خواستم این تصمیم را عملی کنم با خودم می‌گفتنم اگر این کار هیچ نتیجه‌ای نداشته باشد لااقل باعث شده که با مردم و افراد ناشناسی که تمایل دارم با آنها ارتباطی را شروع کنم، حرفی مشترک پیدا کنم.
با این حال امروز فکر می‌کنم از این وقتی که صرف این امور می‌شود و درگیری ذهنی که ایجاد می‌کند (به خصوص وقتی به حرف محمدرضا فکر می‌کنم که می‌گفت بازی‌هایی که نتایج آنها از قبل مشخص نیست به شدت اعتیادآور است) و شادی‌های ناپایدار و بی‌ریشه‌ای که از کُری‌خوانی حاصل می‌شود (بگذریم از درگیری‌های لفظی که از همین کری‌خوانی‌های به ظاهر شوخی به وجود می‌آیند)، می‌توان بهتر هم استفاده کرد. علاوه بر این فکر می‌کنم آن افرادی که به قول معروف فکر و ذکرشان فوتبال و سایر مسابقات ورزشی‌ای است هم چندان گزینه‌های مناسبی برای ایجاد و ادامه ارتباط - حداقل برای من - نیستند.

همانطور که قبلاً هم از علاقه‌ قدیمی‌ام به دیدن فوتبال گفتم، می‌دانم کار ساده‌ای در پیش ندارم و احتمالاً با تعریف چند میکرواکشن و حذف تدریجی این عادت بد برای من، بتوانم به آینده‌ای بهتر و پرثمرتر امیدوار باشم.

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۹۵ ۴ نظر

   شاید برای شما هم پیش آمده باشد که نثری یا شعری، بی هیچ بهانه‌ای و قصدی در برابر چشمانتان قرار می‌گیرد و آن متن آنقدر گویای حال و احوال آن زمانتان هست که با خود می‌گویید: لابد معجزه‌ای رخ داده است. شعر زیر من را در چنین وضعیتی قرار داده است:

نیمه شب بود و غمی تازه نفس،
ره خوابم زد و ماندم بیدار،
ریخت از پرتو لرزنده شمع،
سایه‌ی دسته گلی بر دیوار

***

همه گل بود، ولی روح نداشت!
سایه‌ای مضطرب و لرزان بود
چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه
گوئیا مرده‌ی سرگردان بود!

***

شمع، خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید: کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند!

***

این منم خسته در این کلبه‌ی تنگ
جسم درمانده‌ام از روح جداست؛
من، اگر سایه‌ی خویشم، یا رب
روح آواره‌ی من کیست؛ کجاست؟

فریدون مشیری

البته در این معدود حالاتی که با توصیفات بالا تجربه کرده‌ام، بلا استثنا پس از مدتی اصلاً هیچ ارتباطی با آن متن‌ها برقرار نکردم. نمی‌دانم، شاید به این خاطر باشد که صرفاً حال و هوای موقتی‌ام پس از آن دوره‌ عوض می‌شود و از جوّ آن مقطع زمانی بیرون می‌آیم.

دوشنبه, ۴ بهمن ۹۵ ۰ نظر

    صبح امروز قرار شد با دوستم برای دوچرخه‌سواری به یکی از ایستگاه‌های دوچرخه مراجعه کنیم. همین که بیرون آمدیم متوجه دودی در نزدیکی ساختمان‌مان شدیم. گفتیم دوباره یکی از همین حوادث کوچک آتش‌سوزی است.
به سمت بلوار کشاورز رفتیم و در کمال تعجب دیدیم ایستگاه دوچرخه پارک لاله بسته است. گفتم باز هم زمان استفاده را محدود‌تر کرده‌اند. برگشتیم.
ساعت حدود 11 بود. دود آن ساختمان بلند دیگر فقط با چشم دیده نمی‌شد که به راحتی و تندی به مشام هم می‌رسید. انگار حادثه تلخی در حال رخ دادن بود. به منوچهری که رسیدیم دیگر مسیر را بسته بودند. مرد حدود سی ساله گریه می‌کرد و از ناپدید شدن سه نفر از دوستانش می‌گفت.

گفتیم از منوچهری به سمت لاله‌زار برویم. رفتیم. دختران و مادران نگران با شتاب به این سمت و آن سمت می‌رفتند.
به تقاطع لاله‌زار و جمهوری رسیدیم. مردی می‌گفت بدبخت شدم، به فلانی - که در پلاسکو واحدی را در اختیار داشت - همین چند روز پیش کلی دستی داده بودم. داشتم به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم. آن یکی می‌گفت از صبح  178 تماس بی‌پاسخ داشته‌ام که 20 تاش تماس مادرم بوده است. برخی لبخند می‌زدند. برخی گریه می‌کردند. شیون می‌کشیدند. بیشتر نگران به نظر می‌رسیدند. نگاهم را برگرداندم و به نردبان‌های آتش‌نشانی که در حال پاشیدن آب به ساختمان بودند نگاه کردم. همان زمان بود که ساختمان به ناگهان فرو می‌ریزد. همه وحشت‌زده می‌شوند. برخی شیون‌هایشان بلندتر می‌شود. برخی ارتفاعشان بلندتر تا لنز اسباب‌بازی‌هایشان مشرِف‌تر شود. 

آتش‌نشانی را می‌بینم. دست و بدنش می‌لرزد. بطری آب معدنی بدست دارد. اما از آن نمی‌نوشد. لباس‌هایش را در می‌آورد و به پشت صندوق عقب خودرو مخصوص خود می‌گذارد. به نظر شوکه است. می‎‌گوید از دل حادثه بیرون آمده است. می‌خواهم بغلش کنم. اما نمی‌دانم چرا منصرف می‌شوم. 

آتش‌نشان یا کاسب یا خانواده‌های آنها، در شرایط روحی خوبی به سر نمی‌برند. هر لحظه ممکن است در این شرایط به کار اشتباهی دست بزنند. اما فعلاً اینها رها شده‌اند. فعلاً و در حساس‌ترین و خطرناک‌ترین زمان ممکن جزو مجروحان و مصدومان محسوب نمی‌شوند. فعلاً نیاز به درمان ندارند. چون جسمشان آسیب ندیده...

روز خوبی نبود.

در بالکن را باز می‌کنم. بوی پارچه‌های سوخته باز هم حس می‌شود. آن ساختمان حالا دیگر دیده نمی‌شود. آتش‌نشان لرزان و لحظه فرو ریختن آن 15 طبقه از جلوی چشمانم ناپدید نمی‌شود...

 [پی‌نوشت: به دلیلی فکر کردم در نزدیکی محل حادثه حاضر شوم بهتر است.]

......................

اشاره: از کنار کار ارزشمندی که توسط مسئولان و دانش‌آموزان دبستان دکتر علی شریعتی هم پس از این حادثه انجام گرفت نباید به سادگی گذشت. آنها قول دادند که از این پس در شب چهارشنبه‌سوری از ترقه استفاده نکنند و به این طریق باعث آرامش آتش‌نشانان عزیز و قهرمان و مردم شوند. (منبع: خبرگزاری فارس)

 

پنجشنبه, ۳۰ دی ۹۵ ۰ نظر

   داشتم وبلاگ شهرزاد عزیز و گرامی را می‌خواندم. در یکی از نوشته‌ها، فیلم کوتاهی را از یونیسف منتشر کرده بودند. فیلم با جمله‌ای به پایان می‌رسید که ذهنم را به شدت مشغول خود کرد:

Change starts when you choose to care 

تغییر از جایی آغاز می‌شود که تو، اهمیت دادن {و توجه به خودت و اطرافیانت} را انتخاب می‌کنی.

جمله‌ای که به نظرم از دو بخش مهم تشکیل شده است:

  • تو انتخاب می‌کنی: نه کس دیگری. ممکن است فردی اشاره‌ای کند ولی اینکه بخواهی واقعاً به چیزی اهمیت بدهی یا خیر بسته به انتخاب خودت دارد. طبیعتاً وقتی هم که در اینباره انتخابی نمی‌کنیم، عملاً سمت دیگر ماجرا را که بی‌تفاوتی است برگزیده‌ایم.
  • اهمیت دادن: شاید تا پیش از این فکر می‌کردم یا چیزی برایم مهم است و طبیعتاً به آن اهمیت هم می‌دهم یا مهم نیست و توجهی به آن نخواهم کرد. حالا فکر می‌کنم اهمیت دادن برای اثربخشی بیشتر - در راستای اهدافمان - نیازمند انتخاب است. یعنی حتی اهمیت دادن هم انتخاب‌شدنی است. البته که فکر می‌کنم وقتی به چیزی اهمیت می‌دهیم یعنی در ناخودآگاه خود تصمیم گرفته‌ایم که به آن اهمیت دهیم. با این حال تصورم بر این است که وقتی این تصمیم و انتخاب از ناخودآگاه به خودآگاه منتقل می‌شود اثربخشی بیشتری دارد. برای مثال تا قبل از اینکه دوستم، محمدرضا، بگویند که آشغال‌گردان‌ها اتفاقاً از عزت‌ نفس بالایی برخوردارند، اگرچه به آنها توجه داشتم ولی حالا با دقت و اهمیت بیشتری به آنها نگاه می‌کنم و بهشان سلام و خسته نباشید می‌گویم.

شاید فکر کردن به اینکه چرا برای افراد دور و برمان و یا مسائل مختلف زندگی‌مان اهمیت قائل‌ایم، منجر به تخصیص بهتر و اثربخش‌تر انرژی و توان‌مان در رابطه با مسائل مهم زندگی‌مان شود. ممکن است گاهی اوقات برای چیزهایی اهمیت قائل شویم چون دیگران می‌گویند مهم است. شاید هم درست بگویند و واقعا هم برایشان مهم باشد. اما سوالی که در این مواقع می‌توان پرسید این است که آن چیز برای من هم واقعاً مهم است؟ که احتمالاً منجر به رسیدن به جواب چرا مهم است خواهد شد.

چهارشنبه, ۲۹ دی ۹۵ ۱ نظر

   چند روزی از مشاهده مجدد فایل تصویری رقابت می‌گذرد. که البته از آن، نکته مهمی را دریافتم که: رقابت در ذات خود همراه با مقایسه است. همچنین حدود 5 یا 6 هفته پیش بود که پستی از محمدرضا شعبانعلی که "در حال مقایسه چه چیزهایی هستیم؟" را خواندم و امروز به بهانه نوشتن این مطلب دوباره آن را مرور کردم. در این مدت، در زمان‌های مختلف و به بهانه‌های گوناگون، هم در مورد این موضوع فکر کردم و هم کمابیش با دوستان و اطرافیانم در اینباره صحبت کردم.

نکته اولی که در مورد مقایسه کردن به نظرم می‌رسد این است که؛ گاهی اوقات برخی افراد (که خودم هم هرازگاهی در زمره همان برخی می‌گنجم) برای همراهی با اطرافیانشان دست به مقایسه می‌زنند و لزوماً به معنای اهمیت موضوع مورد بحث و مقایسه برایشان نیست (و به نوعی برای رقابت در این مارتن بعضاً بی‌انتهای کم نیاوردن است).

نکته دیگری که می‌خواهم بیان کنم این است که علاوه بر اینکه مهم است بفهمیم هم خودمان و هم دیگران در حال مقایسه چه چیزهایی هستیم شاید مهم باشد که بعد از آن سوال دیگری را هم از خودمان بپرسیم: ما چگونه در حال مقایسه کردن هستیم؟ 

به جواب این سوال که فکر کردم یاد یک نوع مقایسه افتادم که دوست دارم نام آن را بگذارم؛ مقایسه‌های حقیرانه. چرا که فکر می‌کنم اینگونه مقایسه کردن‌ها، ناشی از عزت نفس پایین فرد مقایسه‌گر است. به عنوان چند نمونه از این مقایسه‌ها، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

  • دوستم نمی تواند و یا شاید  در حد خودش نمی بیند مقاله معتبر دادن را . حالا که من صحبت از مقاله معتبر دادن می کنم او می‌گوید خیلی کار سختی نیست که. فلانی تا حالا سه تا مقاله داده است.
  • دوست دیگری در درسی نمره پایینی می آورد و چون خوشحالی من از نمره خوبم را تاب نمی آورد می گوید: راستی خبر داری که فلانی از تو 1 نمره بیشتر شد!
  • من با کلی ذوق به یکی از اطرافیانم می‌گویم: فلان ماشین متوسط بازار را می‌خواهم بخرم. او می‌گوید خوب است و ... راستی از فلانی خبر داری فلان ماشین مدل بالا را خریده است. کلاً آنها با داشته‌هاشون خوش هستند ولی ما با این اسباب‌بازی ها و در واقع نداشته‌هامون!
  • ...

در کل فکر می‌کنم فرآیندی که در این نوع از مقایسه‌های حقیرانه در ذهن فرد مقایسه‌گر رخ می‌دهد به این ترتیب است که: نخست خودش را با من (مخاطب نوعی) مقایسه می‌کند و بعد آن می‌فهمد که شکاف عمیقی در موضوع مورد مقایسه بین من و او وجود دارد. این شکاف فشار روحی و روانی زیادی را به او تحمیل می‌کند. حالا برای رهایی از این فشار، به نوعی با مقایسه من با فرد دیگر احتمالاً فشار را به جای دیگری منتقل می‌کند یا شاید هم خودش را از صورت مسئله جدا می‌کند، تا در محیطی به زعم خود آرامتر به زندگی حقیرانه خود ادامه دهد.

دوشنبه, ۲۷ دی ۹۵ ۱ نظر

    اولین بار که معنی کلمه آفست را فهمیدم در هنگام دریافت کتاب عطر سنبل، عطر کاج نوشته فیروزه جزایری بود. یکی از بستگانم آن کتاب را بدستم رساند. می‌دانست آن زمان‌ها کتابخوان نبودم. ولی خب داشت تلاشش را می‌کرد. کتاب را به دست گرفتم و در کمتر از سه روز به پایان رساندم. کتاب را برگرداندم. صاحب کتاب به کنایه گفت: "میدانم بازهم وقت نکردی بخوانی. تو با این سن، چقدر هم سرت شلوغ است!". گفتم نه، اتفاقاً تمام کردم و حالا پس آوردمش! با بی‌توجهی سری تکان داد و فکر کنم باورش نشده بود. من هم چیزی نگفتم. کلاً در مواقعی که اثبات چیزی برایم از یک حد مشخصی کم اهمیت‌تر می‌شود، کلاً هیچ تلاشی برای به کرسی نشاندن حرفم نخواهم کرد. هیچ مطلق (نه هیچ نسبی). همین هم گاهی لج اطرافیانم را درمیاورد (البته که مهم نیست).

امروز که کتاب دیگری از این نویسنده، به نام خندیدن بدون لهجه، را ورق می‌زدم؛ هم آن خاطرات بالا به نوعی زنده شد و در برابر چشمانم قرار گرفت، و هم در بخشی از کتاب که در زیر نقل کرده‌ام دید یک کودک در هنگام فوت یکی از نزدیکان، برایم جلب توجه کرد (احتمالاً بیشتر به این خاطر که احساس قرابت زیادی در آن یافتم).

ضمناً خانم نیلا والا هم ترجمه بسیار بسیار خوبی از این اثر ارائه داده است که واقعاً - لااقل از نگاه من - تحسین‌برانگیز است.

صفحه 23 و 24 از این کتاب:

هر نسلی آداب و رسوم و روش‌های خودش را دارد. یک نسل شلوارهایی به پا می‌کند که بلند و نقش و نگاردار هستند، و دیگری ترجیح می‌دهد که شلوار ظریف و چسبان و تا بالای ساق پا باشد. یک سال، این لباس‌ها را با دقت کوک زده‌اند، و سال دیگر فقط جای جای آنها کوک دارند.

   آداب سوگواری هم، مانند این شلوارها، رسوم و روش‌های ویژه خود را دارند. البته، اشاره من به نفس جان سپردن و مرگ نیست چرا که فقط خداوند است و نه شرکت مُد گَپ (Gap)، که تصمیم گیرنده نهایی و قادر متعال است. آنچه که از نسلی به نسل دیگر تغییر می‌کند صرفاً واکنش ما به مرگ است و اینکه چگونه آن را برای بچه‌هایمان توجیه کنیم.

   وقتی که شش ساله بودم، مادربزرگ مادری‌ام فوت کرد. ما نمی‌دانستیم که بیمار بود. خود مادرم هم گویا از این راز در خوابی که دیده بود آگاه می‌شود. او خواب دیده بود که پدرش درباره‌ی موضوعی بسیار ناراحت است. این باعث می‌شود تا مادرم به پدرش تلفن کند، و او با هزار ترفند پس از طفره رفتن‌های فراوان می‌پذیرد، که آری، مادربزرگم بیمار هست و به خاطر عواقب ناشی از بیماری قند در بیمارستان بستری شده است. من و مادرم از آبادان به تهران پرواز کردیم. دو روز بعد، مادربزرگم فوت کرد. آنگونه که در آن زمان رسم بود، هیچکس در این باره به من حرفی نزد. من می‌دانستم که اتفاقی افتاده است، چرا که بچه‌ها همیشه از روی ناراحتی والدینشان به مسائل ناگوار پی می‌بردند، علی‌رغم اینکه آنها سعی در پنهان کردن آن دارند، اما من نمی‌دانستم که مرگ چیست، و هیچ‌کس هم پا پیش نمی‌گذاشت تا داوطلبانه آن را برای من توضیح دهد.

   چنین تصمیم گرفتند که روز مراسم خاکسپاری مرا به خانه خانم پسر عمه‌ام محمود بفرستند، که تازگی ازدواج کرده بود، و همسرش فرح از من نگهداری کند. فرح دانشجوی رشته شیمی بود که با پسرعمه‌ام در دانشگاه آشنا شده بودند. چند ماهی از ازدواج آنها می‌گذشت. من او را دقایقی در مراسم عروسی پیش از اینکه خوابم ببرد دیده بودم، اما من، به هر حال، اینجا و آنجا، درباره‌اش خیلی شنیده بودم، چرا که، هرگاه عضو جدیدی وارد خانواده می‌شود ساعت‌ها همراه نوشیدن چای درباره‌اش حرف می‌زننند و غیبت می‌کنند، ارزیابی می‌شود، درباره آینده‌اش پیش‌بینی‌ها می‌شود، و سپس به تجزیه و تحلیل‌های عمیق، این حرفها بررسی می‌شوند. آدم‌بزرگ‌ها، همیشه گمان می‌کردند که من، تنهایی در میان اتاقی مملو از آدم نشسته‌ام، به حرف‌های آنها گوش نمی‌دهم، و حتی اگر هم بدهم، حتماً چیزی به یادم نخواهد ماند. آدم‌بزرگ‌ها غالباً در اشتباه هستند.

شنبه, ۲۵ دی ۹۵ ۰ نظر