روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آرشیو ماهانه نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

۳ مطلب با موضوع «بهانه نوشت» ثبت شده است

    صبح امروز قرار شد با دوستم برای دوچرخه‌سواری به یکی از ایستگاه‌های دوچرخه مراجعه کنیم. همین که بیرون آمدیم متوجه دودی در نزدیکی ساختمان‌مان شدیم. گفتیم دوباره یکی از همین حوادث کوچک آتش‌سوزی است.
به سمت بلوار کشاورز رفتیم و در کمال تعجب دیدیم ایستگاه دوچرخه پارک لاله بسته است. گفتم باز هم زمان استفاده را محدود‌تر کرده‌اند. برگشتیم.
ساعت حدود 11 بود. دود آن ساختمان بلند دیگر فقط با چشم دیده نمی‌شد که به راحتی و تندی به مشام هم می‌رسید. انگار حادثه تلخی در حال رخ دادن بود. به منوچهری که رسیدیم دیگر مسیر را بسته بودند. مرد حدود سی ساله گریه می‌کرد و از ناپدید شدن سه نفر از دوستانش می‌گفت.

گفتیم از منوچهری به سمت لاله‌زار برویم. رفتیم. دختران و مادران نگران با شتاب به این سمت و آن سمت می‌رفتند.
به تقاطع لاله‌زار و جمهوری رسیدیم. مردی می‌گفت بدبخت شدم، به فلانی - که در پلاسکو واحدی را در اختیار داشت - همین چند روز پیش کلی دستی داده بودم. داشتم به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم. آن یکی می‌گفت از صبح  178 تماس بی‌پاسخ داشته‌ام که 20 تاش تماس مادرم بوده است. برخی لبخند می‌زدند. برخی گریه می‌کردند. شیون می‌کشیدند. بیشتر نگران به نظر می‌رسیدند. نگاهم را برگرداندم و به نردبان‌های آتش‌نشانی که در حال پاشیدن آب به ساختمان بودند نگاه کردم. همان زمان بود که ساختمان به ناگهان فرو می‌ریزد. همه وحشت‌زده می‌شوند. برخی شیون‌هایشان بلندتر می‌شود. برخی ارتفاعشان بلندتر تا لنز اسباب‌بازی‌هایشان مشرِف‌تر شود. 

آتش‌نشانی را می‌بینم. دست و بدنش می‌لرزد. بطری آب معدنی بدست دارد. اما از آن نمی‌نوشد. لباس‌هایش را در می‌آورد و به پشت صندوق عقب خودرو مخصوص خود می‌گذارد. به نظر شوکه است. می‎‌گوید از دل حادثه بیرون آمده است. می‌خواهم بغلش کنم. اما نمی‌دانم چرا منصرف می‌شوم. 

آتش‌نشان یا کاسب یا خانواده‌های آنها، در شرایط روحی خوبی به سر نمی‌برند. هر لحظه ممکن است در این شرایط به کار اشتباهی دست بزنند. اما فعلاً اینها رها شده‌اند. فعلاً و در حساس‌ترین و خطرناک‌ترین زمان ممکن جزو مجروحان و مصدومان محسوب نمی‌شوند. فعلاً نیاز به درمان ندارند. چون جسمشان آسیب ندیده...

روز خوبی نبود.

در بالکن را باز می‌کنم. بوی پارچه‌های سوخته باز هم حس می‌شود. آن ساختمان حالا دیگر دیده نمی‌شود. آتش‌نشان لرزان و لحظه فرو ریختن آن 15 طبقه از جلوی چشمانم ناپدید نمی‌شود...

 [پی‌نوشت: به دلیلی فکر کردم در نزدیکی محل حادثه حاضر شوم بهتر است.]

......................

اشاره: از کنار کار ارزشمندی که توسط مسئولان و دانش‌آموزان دبستان دکتر علی شریعتی هم پس از این حادثه انجام گرفت نباید به سادگی گذشت. آنها قول دادند که از این پس در شب چهارشنبه‌سوری از ترقه استفاده نکنند و به این طریق باعث آرامش آتش‌نشانان عزیز و قهرمان و مردم شوند. (منبع: خبرگزاری فارس)

 

پنجشنبه, ۳۰ دی ۹۵ ۰ نظر

   امروز پس از دو ماه کلنجار رفتن و دودوتا چهارتا کردن با خودم، تصمیم گرفتم از جایی که حدود یک سال و نیم در آن مشغول به فعالیت بودم استعفا دهم.

شرکت متوسطی بود. دولتی بود.

چندین دلیل ریز و درشت منجر به چنین تصمیمی شد. دلایل کوچکی و کم اهمیتی (لااقل برای من و در این سن) نظیر پرداخت نامنظم حقوق، محیط نسبتاً نامناسب شغلی، سخت بودن اشتغال همراه با تحصیل ارشد و ... در آن دخیل بود. اما دو دلیل دیگر داشت که اگرچه کمی شخصی‌تر است، ولی برای من بسیار مهم است.

اول، تلاش برای هماهنگ‌تر شدن حرف و عمل‌ام بود: همیشه وقتی بحث خصوصی و دولتی می‌شد، از دولتی بد می‌گفتم. می‌گفتم شیر مفت نفت را در سازمان های دولتی باز کرده‌اند و انتظار معجزه دارند. امّا در مورد خودم می‌گفتم، من آنجا به شیوه دیگری کار می‌کنم و نمی‌خواستم قبول کنم کم کم دارم به غالب کارمندهای دولتی تبدیل می‌شوم. حالا فکر می‌کنم قطعاً در سازمان دولتی دیگری مشغول به کار نخواهم شد، همین تجربه حداقل به بهبود تحلیل ام در مقایسه سازمان های دولتی با خصوصی کمک خواهد کرد و احتمالاً به قول معروف یکطرفه به سمت قاضی نخواهم رفت.

دوم، جلوگیری از کالیبره شدن اشتباه بود: این اواخر خیلی ترسیده بودم! داشتم تبدیل می‌شدم به یکی از آن افرادی که همیشه با طعنه و به بدی ازشان یاد می‌کردم. افرادی که در طول 8 ساعت اداری فقط چند مرتبه با انگشت اشاره‌شان کار می‌کنند. صبح می‌آیند انگشت حضور میزنند. در طول روز انگشت مبارک را برای تمییز کردن اندام‌های متصل به صورت، استفاده می‌کنند. در پایان روز هم، انگشت خروج می‌زنند. تا فردا. داستان تقریباً تکرار می‌شود.

الان حقیقتاً احساس آزادی می‌کنم. داشتم در آن محیط خفه می‌شدم. بعضی تصمیم‌ها چه شیرین است.

چهارشنبه, ۸ دی ۹۵ ۲ نظر

   به منظور شروع تمرین سخت عدم همراهی با مردم (یا جوگیر نشدن یا هر چیز دیگری در همین مایه‌ها) ترجیح دادم حالا و پس از گذشت چند روز از [تنها] شبی که خاص حافظ‌خوانی اغلب ایرانیان است (!) شعری را که در آن شب خواندم، اینجا قرار دهم. البته که می‌توانستم امروز هم این کار را نکنم ولی خب دلم نیامد این غزل زیبای حافظ را در اینجا نداشته باشم.
کیفیت پایین عکس‌ها را که با دوربین گوشی ارزان‌قیمت‌ام گرفته شده است، ببخشید.

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت .............. جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک ...................... باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی ......................... دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی ................... صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب .............. بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار ................ بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد .................... منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار ................ تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل ............... در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست ...... فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

غزل 91 - دیوان حافظ

جمعه, ۳ دی ۹۵ ۱ نظر