روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آرشیو ماهانه نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

۶ مطلب با موضوع «خواندنی ها» ثبت شده است

    اولین بار که معنی کلمه آفست را فهمیدم در هنگام دریافت کتاب عطر سنبل، عطر کاج نوشته فیروزه جزایری بود. یکی از بستگانم آن کتاب را بدستم رساند. می‌دانست آن زمان‌ها کتابخوان نبودم. ولی خب داشت تلاشش را می‌کرد. کتاب را به دست گرفتم و در کمتر از سه روز به پایان رساندم. کتاب را برگرداندم. صاحب کتاب به کنایه گفت: "میدانم بازهم وقت نکردی بخوانی. تو با این سن، چقدر هم سرت شلوغ است!". گفتم نه، اتفاقاً تمام کردم و حالا پس آوردمش! با بی‌توجهی سری تکان داد و فکر کنم باورش نشده بود. من هم چیزی نگفتم. کلاً در مواقعی که اثبات چیزی برایم از یک حد مشخصی کم اهمیت‌تر می‌شود، کلاً هیچ تلاشی برای به کرسی نشاندن حرفم نخواهم کرد. هیچ مطلق (نه هیچ نسبی). همین هم گاهی لج اطرافیانم را درمیاورد (البته که مهم نیست).

امروز که کتاب دیگری از این نویسنده، به نام خندیدن بدون لهجه، را ورق می‌زدم؛ هم آن خاطرات بالا به نوعی زنده شد و در برابر چشمانم قرار گرفت، و هم در بخشی از کتاب که در زیر نقل کرده‌ام دید یک کودک در هنگام فوت یکی از نزدیکان، برایم جلب توجه کرد (احتمالاً بیشتر به این خاطر که احساس قرابت زیادی در آن یافتم).

ضمناً خانم نیلا والا هم ترجمه بسیار بسیار خوبی از این اثر ارائه داده است که واقعاً - لااقل از نگاه من - تحسین‌برانگیز است.

صفحه 23 و 24 از این کتاب:

هر نسلی آداب و رسوم و روش‌های خودش را دارد. یک نسل شلوارهایی به پا می‌کند که بلند و نقش و نگاردار هستند، و دیگری ترجیح می‌دهد که شلوار ظریف و چسبان و تا بالای ساق پا باشد. یک سال، این لباس‌ها را با دقت کوک زده‌اند، و سال دیگر فقط جای جای آنها کوک دارند.

   آداب سوگواری هم، مانند این شلوارها، رسوم و روش‌های ویژه خود را دارند. البته، اشاره من به نفس جان سپردن و مرگ نیست چرا که فقط خداوند است و نه شرکت مُد گَپ (Gap)، که تصمیم گیرنده نهایی و قادر متعال است. آنچه که از نسلی به نسل دیگر تغییر می‌کند صرفاً واکنش ما به مرگ است و اینکه چگونه آن را برای بچه‌هایمان توجیه کنیم.

   وقتی که شش ساله بودم، مادربزرگ مادری‌ام فوت کرد. ما نمی‌دانستیم که بیمار بود. خود مادرم هم گویا از این راز در خوابی که دیده بود آگاه می‌شود. او خواب دیده بود که پدرش درباره‌ی موضوعی بسیار ناراحت است. این باعث می‌شود تا مادرم به پدرش تلفن کند، و او با هزار ترفند پس از طفره رفتن‌های فراوان می‌پذیرد، که آری، مادربزرگم بیمار هست و به خاطر عواقب ناشی از بیماری قند در بیمارستان بستری شده است. من و مادرم از آبادان به تهران پرواز کردیم. دو روز بعد، مادربزرگم فوت کرد. آنگونه که در آن زمان رسم بود، هیچکس در این باره به من حرفی نزد. من می‌دانستم که اتفاقی افتاده است، چرا که بچه‌ها همیشه از روی ناراحتی والدینشان به مسائل ناگوار پی می‌بردند، علی‌رغم اینکه آنها سعی در پنهان کردن آن دارند، اما من نمی‌دانستم که مرگ چیست، و هیچ‌کس هم پا پیش نمی‌گذاشت تا داوطلبانه آن را برای من توضیح دهد.

   چنین تصمیم گرفتند که روز مراسم خاکسپاری مرا به خانه خانم پسر عمه‌ام محمود بفرستند، که تازگی ازدواج کرده بود، و همسرش فرح از من نگهداری کند. فرح دانشجوی رشته شیمی بود که با پسرعمه‌ام در دانشگاه آشنا شده بودند. چند ماهی از ازدواج آنها می‌گذشت. من او را دقایقی در مراسم عروسی پیش از اینکه خوابم ببرد دیده بودم، اما من، به هر حال، اینجا و آنجا، درباره‌اش خیلی شنیده بودم، چرا که، هرگاه عضو جدیدی وارد خانواده می‌شود ساعت‌ها همراه نوشیدن چای درباره‌اش حرف می‌زننند و غیبت می‌کنند، ارزیابی می‌شود، درباره آینده‌اش پیش‌بینی‌ها می‌شود، و سپس به تجزیه و تحلیل‌های عمیق، این حرفها بررسی می‌شوند. آدم‌بزرگ‌ها، همیشه گمان می‌کردند که من، تنهایی در میان اتاقی مملو از آدم نشسته‌ام، به حرف‌های آنها گوش نمی‌دهم، و حتی اگر هم بدهم، حتماً چیزی به یادم نخواهد ماند. آدم‌بزرگ‌ها غالباً در اشتباه هستند.

شنبه, ۲۵ دی ۹۵ ۰ نظر

    وقتی به الان خودم نگاه می‌کنم و وقتی به گذشته خودم فکر می‌کنم، می‌بینم همیشه، مشکلاتی وجود داشته‌اند که با آن درگیر بوده‌ام. شاید تصور وضعیت حدود 18 ماه قبل من برای خیلی‌ها سخت باشد. در آن زمان به خودم می‌گفتم باید با آنها کنار بیایم و از سر راه خود بردارم. الان آن مشکلات نیستند. ولی مشکلات و دغدغه‌های جدیدی اضافه شده‌اند. گله ای نیست. آنها که از نزدیک مرا می‌شناسند احتمالاً تنها ویژگی مثبت من را کمتر ناله کردن و کمتر نق زدن می‌دانند. امروز از زبان آیزاک آدیزس (در کتاب دوره عمر سازمان) خواندم، تلاش دائمی برای حل آن مشکلات قدیمی و این مسائل جدید، به معنی زنده بودن است:

زنده بودن به معنی حل همیشگی مشکلات است. زندگی کاملتر، مشکلات پیچیده‌تر بیشتری برای حل خواهد داشت. این اصل نیز قابل تعمیم به سازمان‌ها می‌باشد. برای اداره سازمان می‌بایستی همواره مشکلات را حل نمود. سازمانی بدون مشکل که در آن تغییری رخ ندهد. و فقط وقتی اتفاق می‌افتد که سازمان مرده باشد. حل مشکلات و ایجاد وضعیتی که مشکل جدید و پیچیده‌تری نیز واقع نگردد، همانند مردن است.

سه شنبه, ۲۱ دی ۹۵ ۰ نظر

    خوب یادم میاد که چند ماه پیش، وقتی سر کلاس خانم دکتر سلیمانی می‌نشستم (البته از پشت مانیتور)، نکته مهمی را مطرح کردند. اینکه هدف رویکردی از هوش مصنوعی، ساختن چیزی فراتر از انسان است. به دلیل اینکه انسان یا سیستم هدایت کننده آن، اغلب اوقات سرشار از خطا و ناکارآمد است. پس منطقی است که به ساختن چیزی فراتر از آن بیندیشیم.
امروز کتاب آشنایی با شبکه‌های عصبی (1) را به دست گرفتم. کتاب سبک و کم حجمی است که اتفاقاً ترجمه روانی هم دارد. کتابی که به نظرم موضوع و رویکرد نسبتاً متفاوتی را با صحبت دکتر سلیمانی مطرح می‌کند.
در مقدمه این کتاب سوال ساده ولی مهمی مطرح می‌شود که به نظرم می‌تواند نقطه شروع مناسبی برای یادگیری شبکه‌های عصبی و یافتن علّت پیدایش چنین مباحثی باشد:

...

چرا کامپیوترها نمی‌توانند کارهایی را که ما انجام می‌دهیم انجام دهند؟ یکی از دلایل را می‌توان در نحوه‌ی ساختار آن‌ها جستجو کرد. به طور منطقی می‌توان انتظار داشت که سیستم‌هایی با ساخت مشابه عملکرد مشابهی داشته باشند. چنانچه به درون یک کامپیوتر نگاه کنیم تعدادی تراشه‌ی الکترونیکی حاوی مدارهای مینیاتوری خواهیم دید که با انواع مقاومت‌ها و سایر قطعات الکترونیکی در صفحات مدار جای داده شده‌اند. اگر به درون مغز نگاه کنیم، به هیچ صورت چنین ساختاری را مشاهده نخواهیم کرد. بررسی اولیه‌ی ما چیزی جز مجموعه‌ای گره خورده از ماده‌ای خاکستری رنگ نشان نمی‌دهد. بررسی بیشتر روشن می‌کند که مغز از اجزایی ریز تشکیل شده است. لیکن این اجزاء به شیوه‌ای بی‌نهایت پیچیده، مرتب شده‌اند و هر جزء به هزاران جزء دیگر متصل است. شاید این تفاوت در شیوه‌ی ساختار، علت اصلی اختلاف بین مغز و کامپیوتر است. کامپیوترها طوری طراحی شده‌اند که یک عمل را بعد از عمل دیگر با سرعت بسیار زیاد انجام دهند. لیکن مغز ما با تعداد اجزای بیش‌تر امّا با سرعتی بسیار کم‌تر کار می‌کند. در حالی که سرعت عملیات در کامپیوترها به میلیون‌ها محاسبه در ثانیه بالغ می‌شود، سرعت عملیات در مغز تقریباً بیش‌تر از ده بار در ثانیه نمی‌باشد. لیکن مغز در یک لحظه با تعداد زیادی اجزاء به طور هم‌زمان کار می‌کند، کاری که از عهده کامپیوتر بر نمی‌آید. کامپیوتر ماشینی سریع امّا پیاپی کار است در حالی که مغز شدیداً ساختار موازی دارد.
با وجود این آیا عجیب است که توانایی کامپیوترها به پای مغز نمی‌رسد؟ کامپیوترها می‌توانند عملیاتی را که با ساختار آن‌ها سازگاری دارند به خوبی انجام دهند. به عنوان مثال شمارش و جمع کردن، اعمالی پیاپی است که یکی بعد از دیگری انجام می‌شود.

  بنابراین کامپیوتر می‌تواند مغز را در این عملیات کاملاً شکست دهد. لیکن دیدن و شنیدن، اعمالی شدیداً موازی‌اند که در آن‌ها داده‌هایی متضاد و متفاوت هر کدام باعث اثرات و ظهور خاطرات متفاوتی در مغز می‌شوند و تنها از طریق ترکیب مجموعه‌ی این عوامل متعدد است که مغز می‌تواند چنین اعمال شگفتی را انجام دهد. ساختار موازی مغز چنین توانایی را به آن می‌دهد. شاید بتوان نتیجه گرفت که یک سیستم ممکن است برای یک منظور مناسب باشد ولی برای منظورهای دیگر مناسب نباشد. آیا تنها به این دلیل که کامپیوترها می‌توانند عمل جمع را به سرعت انجام دهند می‌توان از آن‌ها این انتظار را داشت که عمل دیدن را هم به همان سهولت انجام دهند؟

...

بنابراین من اینطور فهمیدم که: شبکه‌های عصبی به دنبال مدل کردن عملکرد موازی مغز انسان هستند.

 اشاره: از سوال پایانی این قسمت از کتاب هم خیلی لذت بردم. با خودم فکر کردم که چنین سبک سوالاتی را چقدر در زندگی‌‌ از خودم پرسیده‌ام.
شاید اگر سریع‌تر چنین سوالاتی را از خودمان بپرسیم گرفتار بسیاری از مشکلات - که در بین اطرافیانمان و گذشته خودمان مصداق‌های آن فرآوان است - نشویم. تنها به عنوان نمونه، شاید پرسیدن این سوال از وقوع بسیاری از مشکلاتی که اکثرمان با آن آشناییم، جلوگیری کند: "آیا دختر یا پسری که با او دوست هستم و یا هم‌کلاسی‌ام هست، و البته به خوبی هم نقش دوست یا هم‌کلاسی بودن خود را ایفا می‌کند، لزوماً همسر ایده‌آلی هم برایم خواهد بود؟"

..........................
(1) Neural Computing: An Introduction (R. Beale & T. Jackson, 1998)

دوشنبه, ۲۰ دی ۹۵ ۱ نظر

   چند روز پیش وقتی داشتم کتاب "هفت عادت مردمان موثر(1) نوشته آقای "کاوی(2) را مرور می‌کردم، جمله زیر، به شدت مرا به فکر فرو برد:

به نظرم جدای از مصداق‌هایی نظیر وضع کشور و سایر بحث‌های کلان اینچنینی - که در سطح دانش و فهم من نمی‌باشد - می‌توان به این جمله به عنوان یکی از استراتژی های فردی در زندگی نیز نگاه کرد.

قبلاً به دلیل علاقه زیادی که به کارآفرینی داشتم، هر وقت که به تشکیل تیم فکر می‌کردم، تصورم بر این بود که همه چیز را باید خودم  به تنهایی یاد بگیرم و اگر دیگر خیلی واجب شد با فرد دیگری شریک شوم. شاید چون فکر می‌کردم با هرچه کوچکتر کردن تیم ریسک‌هایی نظیر "لو رفتن ایده" (!) کاهش خواهد یافت و از طرفی سودی که هر فرد ازآن خود خواهد کرد، افزایش می‌یابد. 

امّا حالا اسیفن کاوی می‌گوید:

وابستگی متقابل، به مراتب ارزشمند‌تر از استقلال است.

می‌دانم می‌توان مثال هایی را یافت که بگوییم همیشه اینگونه نیست. قبول. ولی حرفم این است که می‌توان به این جمله به عنوان یک استراتژی قابل دفاع در مقابل استراتژی های دیگر، به خصوص در زمان شراکت، نگاه کرد.

الان دارم فکر می‌کنم، در کنار استراتژی های استقلال و وابستگی متقابل، آیا استراتژی وابستگی را همیشه باید مردود دانست؟ یا در مواقعی بهتر است این گزینه را انتخاب کنیم؟ فعلاً که نتوانستم مثال یا مصداقی برای آن بیابم.

......................

(1) The 7 Habits of Highly Effective People

(2) Stephen Covey

چهارشنبه, ۸ دی ۹۵ ۲ نظر

   هنگام کتاب خواندن یک عادتی دارم (خوب یا بدش را نمی دانم) که پس از خواندن چند بخش یا فصل از یک کتاب بر می گردم و مقدمه یا پیش‌درآمد آن را مجدداً می‌خوانم تا سوال و بهانه ای که باعث شد این کتاب را بخرم و بخوانم را فراموش نکنم. علاوه بر آن ببینم تا به حال به پاسخی رسیده ام یا در کجای مسیر یافتن پاسخ ام هستم. 

امروز که به فصل های پایانی کتاب "ما چگونه، ما شدیم؟" (نوشته صادق زیباکلام) رسیدم، ترک عادت نکردم و دوباره به قسمت های ابتدایی کتاب با عنوان "آیا ایران کشوری عقب‌مانده است؟" مراجعه کردم.

آقای زیباکلام توضیح می دهند حدود 200 سال پیش عباس میرزا (فرمانده کل قوای ایران در آن زمان ) خسته و درمانده از شکست ها و ناکامی‌های پیاپی، در ملاقات با ژوبر فرانسوی، در عوض دادن فهرست اقلام موردنیاز قشونش پیرامون توپ، خمپاره، تفنگ و باروت، به او می‌گوید:

مردم به کارهای من افتخار می کنند، ولی چون من، از ضعیفی من بی خبرند. چه کرده ام که قدر و قیمت جنگجویان مغرب‌زمین را داشته باشم؟ یا چه شهری را تسخیر کرده ام و چه انتقامی توانسته ام از تاراج ایالت خود بکشم؟... از شهرت و فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است، مع‌الوصف تمام قوای مرا یک مشت اروپایی سرگرم داشته، مانع پیشرفت کار من می شوند... نمی‌دانم این قدرتی که شما اروپایی‌ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون جنگیدن و فتح کردن و به کار بردن تمام قوای عقلیه متبحرید و حال آن‌که ما در جهل و شغب غوطه‌ور و به‌ندرت آتیه را در نظر می گیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تاثیرات مفیدش در سر ما کمتر از سر شماست؟ یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری می‌دهد؟ گمان نمی‌کنم. اجنبی حرف بزن! بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را هشیار نمایم؟

البته این نقل قول در کتاب "نخستین رویارویی‌ها" (نوشته عبدالهادی حائری) آمده است.
به گفته آقای زیباکلام، کتاب "ما چگونه، ما شدیم؟" در پی پاسخ به این سوال تاریخی بر خواهد آمد.

دوشنبه, ۲۹ آذر ۹۵ ۱ نظر

نمی دانم شما هم تجربه دریافت کتاب های غیر درسیِ مفت و به مناسبت های الکی را داشته اید یا نه. اما من به دفعات - خصوصاً در دوران دانشجویی - از این کتاب ها دریافت کرده‌ام. بر اساس گفته قدیمی که هر ساعت خراب هم در ساعات شبانه روز حداقل دوبار زمان درست را نشان می دهد، اینجا هم قضیه چندان متفاوت نیست و من هم تا به حال دو کتاب خوب دریافت کرده ام. یکی کتاب نشت نشا (اثر رضا امیرخانی) و دیگری کتابِ شعرِ آن‌ها (نوشته فاضل نظری).

کتاب "آن‌ها"، اینگونه آغاز می شود:

در روزگار شما آن‌هایی است.

خود را با آنها همراه کنید.

آن‌هایی که چون ابر می‌گذرند.

اگرچه من خیلی شعر شاعران امروزی را نخوانده ام و طبیعتاً نظری هم نمی توانم و ندارم که بیان کنم ولی اشعار فاضل نظری بسیار برایم دوست داشتنی است. یکی از اشعاری که در همین کتاب آن‌ها آمده است و خیلی دوست اش دارم شعری است با عنوان: گاهی فقط سکوت

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست

هرکس گذشت از نظرت، در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زودباوری است

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است

سهم برابر همگان، نابرابری‌ست

دشنام یا دعای تو در حق من یکی است

ای آفتاب، هرچه کنی ذرّه پروری‌ست!

ساحل جواب سرزنش موج را نداد

گاهی فقط سکوت سزای سبکسری‌ست

قسمتی که هایلات کرده ام به نظرم زیباترین قسمت این شعر است. نمی دانم چه باعث می‌شود که فرد عاشق عیب معشوق را اینگونه تعبیر کند. حتی نمی دانم خوب است یا بد. دیرباوری است یا نه. حماقت است یا چیز دیگر. نمی دانم.

لازم می دانم توضیح دهم که من اصولاً در شعرخوانی و شعرفهمی کمی لنگ می‌زنم و لذا این نظرات و کلاً هر نظری و سلیقه‌ای که در مورد شعری بیان می کنم را تنها به عنوان نظرات کوچه‌بازاری حساب کنید.

چهارشنبه, ۲۴ آذر ۹۵ ۰ نظر