روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آرشیو ماهانه نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

۱۱ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

   شاید برای شما هم پیش آمده باشد که نثری یا شعری، بی هیچ بهانه‌ای و قصدی در برابر چشمانتان قرار می‌گیرد و آن متن آنقدر گویای حال و احوال آن زمانتان هست که با خود می‌گویید: لابد معجزه‌ای رخ داده است. شعر زیر من را در چنین وضعیتی قرار داده است:

نیمه شب بود و غمی تازه نفس،
ره خوابم زد و ماندم بیدار،
ریخت از پرتو لرزنده شمع،
سایه‌ی دسته گلی بر دیوار

***

همه گل بود، ولی روح نداشت!
سایه‌ای مضطرب و لرزان بود
چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه
گوئیا مرده‌ی سرگردان بود!

***

شمع، خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید: کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند!

***

این منم خسته در این کلبه‌ی تنگ
جسم درمانده‌ام از روح جداست؛
من، اگر سایه‌ی خویشم، یا رب
روح آواره‌ی من کیست؛ کجاست؟

فریدون مشیری

البته در این معدود حالاتی که با توصیفات بالا تجربه کرده‌ام، بلا استثنا پس از مدتی اصلاً هیچ ارتباطی با آن متن‌ها برقرار نکردم. نمی‌دانم، شاید به این خاطر باشد که صرفاً حال و هوای موقتی‌ام پس از آن دوره‌ عوض می‌شود و از جوّ آن مقطع زمانی بیرون می‌آیم.

دوشنبه, ۴ بهمن ۹۵ ۰ نظر

   داشتم وبلاگ شهرزاد عزیز و گرامی را می‌خواندم. در یکی از نوشته‌ها، فیلم کوتاهی را از یونیسف منتشر کرده بودند. فیلم با جمله‌ای به پایان می‌رسید که ذهنم را به شدت مشغول خود کرد:

Change starts when you choose to care 

تغییر از جایی آغاز می‌شود که تو، اهمیت دادن {و توجه به خودت و اطرافیانت} را انتخاب می‌کنی.

جمله‌ای که به نظرم از دو بخش مهم تشکیل شده است:

  • تو انتخاب می‌کنی: نه کس دیگری. ممکن است فردی اشاره‌ای کند ولی اینکه بخواهی واقعاً به چیزی اهمیت بدهی یا خیر بسته به انتخاب خودت دارد. طبیعتاً وقتی هم که در اینباره انتخابی نمی‌کنیم، عملاً سمت دیگر ماجرا را که بی‌تفاوتی است برگزیده‌ایم.
  • اهمیت دادن: شاید تا پیش از این فکر می‌کردم یا چیزی برایم مهم است و طبیعتاً به آن اهمیت هم می‌دهم یا مهم نیست و توجهی به آن نخواهم کرد. حالا فکر می‌کنم اهمیت دادن برای اثربخشی بیشتر - در راستای اهدافمان - نیازمند انتخاب است. یعنی حتی اهمیت دادن هم انتخاب‌شدنی است. البته که فکر می‌کنم وقتی به چیزی اهمیت می‌دهیم یعنی در ناخودآگاه خود تصمیم گرفته‌ایم که به آن اهمیت دهیم. با این حال تصورم بر این است که وقتی این تصمیم و انتخاب از ناخودآگاه به خودآگاه منتقل می‌شود اثربخشی بیشتری دارد. برای مثال تا قبل از اینکه دوستم، محمدرضا، بگویند که آشغال‌گردان‌ها اتفاقاً از عزت‌ نفس بالایی برخوردارند، اگرچه به آنها توجه داشتم ولی حالا با دقت و اهمیت بیشتری به آنها نگاه می‌کنم و بهشان سلام و خسته نباشید می‌گویم.

شاید فکر کردن به اینکه چرا برای افراد دور و برمان و یا مسائل مختلف زندگی‌مان اهمیت قائل‌ایم، منجر به تخصیص بهتر و اثربخش‌تر انرژی و توان‌مان در رابطه با مسائل مهم زندگی‌مان شود. ممکن است گاهی اوقات برای چیزهایی اهمیت قائل شویم چون دیگران می‌گویند مهم است. شاید هم درست بگویند و واقعا هم برایشان مهم باشد. اما سوالی که در این مواقع می‌توان پرسید این است که آن چیز برای من هم واقعاً مهم است؟ که احتمالاً منجر به رسیدن به جواب چرا مهم است خواهد شد.

چهارشنبه, ۲۹ دی ۹۵ ۱ نظر

    وقتی به الان خودم نگاه می‌کنم و وقتی به گذشته خودم فکر می‌کنم، می‌بینم همیشه، مشکلاتی وجود داشته‌اند که با آن درگیر بوده‌ام. شاید تصور وضعیت حدود 18 ماه قبل من برای خیلی‌ها سخت باشد. در آن زمان به خودم می‌گفتم باید با آنها کنار بیایم و از سر راه خود بردارم. الان آن مشکلات نیستند. ولی مشکلات و دغدغه‌های جدیدی اضافه شده‌اند. گله ای نیست. آنها که از نزدیک مرا می‌شناسند احتمالاً تنها ویژگی مثبت من را کمتر ناله کردن و کمتر نق زدن می‌دانند. امروز از زبان آیزاک آدیزس (در کتاب دوره عمر سازمان) خواندم، تلاش دائمی برای حل آن مشکلات قدیمی و این مسائل جدید، به معنی زنده بودن است:

زنده بودن به معنی حل همیشگی مشکلات است. زندگی کاملتر، مشکلات پیچیده‌تر بیشتری برای حل خواهد داشت. این اصل نیز قابل تعمیم به سازمان‌ها می‌باشد. برای اداره سازمان می‌بایستی همواره مشکلات را حل نمود. سازمانی بدون مشکل که در آن تغییری رخ ندهد. و فقط وقتی اتفاق می‌افتد که سازمان مرده باشد. حل مشکلات و ایجاد وضعیتی که مشکل جدید و پیچیده‌تری نیز واقع نگردد، همانند مردن است.

سه شنبه, ۲۱ دی ۹۵ ۰ نظر

    خوب یادم میاد که چند ماه پیش، وقتی سر کلاس خانم دکتر سلیمانی می‌نشستم (البته از پشت مانیتور)، نکته مهمی را مطرح کردند. اینکه هدف رویکردی از هوش مصنوعی، ساختن چیزی فراتر از انسان است. به دلیل اینکه انسان یا سیستم هدایت کننده آن، اغلب اوقات سرشار از خطا و ناکارآمد است. پس منطقی است که به ساختن چیزی فراتر از آن بیندیشیم.
امروز کتاب آشنایی با شبکه‌های عصبی (1) را به دست گرفتم. کتاب سبک و کم حجمی است که اتفاقاً ترجمه روانی هم دارد. کتابی که به نظرم موضوع و رویکرد نسبتاً متفاوتی را با صحبت دکتر سلیمانی مطرح می‌کند.
در مقدمه این کتاب سوال ساده ولی مهمی مطرح می‌شود که به نظرم می‌تواند نقطه شروع مناسبی برای یادگیری شبکه‌های عصبی و یافتن علّت پیدایش چنین مباحثی باشد:

...

چرا کامپیوترها نمی‌توانند کارهایی را که ما انجام می‌دهیم انجام دهند؟ یکی از دلایل را می‌توان در نحوه‌ی ساختار آن‌ها جستجو کرد. به طور منطقی می‌توان انتظار داشت که سیستم‌هایی با ساخت مشابه عملکرد مشابهی داشته باشند. چنانچه به درون یک کامپیوتر نگاه کنیم تعدادی تراشه‌ی الکترونیکی حاوی مدارهای مینیاتوری خواهیم دید که با انواع مقاومت‌ها و سایر قطعات الکترونیکی در صفحات مدار جای داده شده‌اند. اگر به درون مغز نگاه کنیم، به هیچ صورت چنین ساختاری را مشاهده نخواهیم کرد. بررسی اولیه‌ی ما چیزی جز مجموعه‌ای گره خورده از ماده‌ای خاکستری رنگ نشان نمی‌دهد. بررسی بیشتر روشن می‌کند که مغز از اجزایی ریز تشکیل شده است. لیکن این اجزاء به شیوه‌ای بی‌نهایت پیچیده، مرتب شده‌اند و هر جزء به هزاران جزء دیگر متصل است. شاید این تفاوت در شیوه‌ی ساختار، علت اصلی اختلاف بین مغز و کامپیوتر است. کامپیوترها طوری طراحی شده‌اند که یک عمل را بعد از عمل دیگر با سرعت بسیار زیاد انجام دهند. لیکن مغز ما با تعداد اجزای بیش‌تر امّا با سرعتی بسیار کم‌تر کار می‌کند. در حالی که سرعت عملیات در کامپیوترها به میلیون‌ها محاسبه در ثانیه بالغ می‌شود، سرعت عملیات در مغز تقریباً بیش‌تر از ده بار در ثانیه نمی‌باشد. لیکن مغز در یک لحظه با تعداد زیادی اجزاء به طور هم‌زمان کار می‌کند، کاری که از عهده کامپیوتر بر نمی‌آید. کامپیوتر ماشینی سریع امّا پیاپی کار است در حالی که مغز شدیداً ساختار موازی دارد.
با وجود این آیا عجیب است که توانایی کامپیوترها به پای مغز نمی‌رسد؟ کامپیوترها می‌توانند عملیاتی را که با ساختار آن‌ها سازگاری دارند به خوبی انجام دهند. به عنوان مثال شمارش و جمع کردن، اعمالی پیاپی است که یکی بعد از دیگری انجام می‌شود.

  بنابراین کامپیوتر می‌تواند مغز را در این عملیات کاملاً شکست دهد. لیکن دیدن و شنیدن، اعمالی شدیداً موازی‌اند که در آن‌ها داده‌هایی متضاد و متفاوت هر کدام باعث اثرات و ظهور خاطرات متفاوتی در مغز می‌شوند و تنها از طریق ترکیب مجموعه‌ی این عوامل متعدد است که مغز می‌تواند چنین اعمال شگفتی را انجام دهد. ساختار موازی مغز چنین توانایی را به آن می‌دهد. شاید بتوان نتیجه گرفت که یک سیستم ممکن است برای یک منظور مناسب باشد ولی برای منظورهای دیگر مناسب نباشد. آیا تنها به این دلیل که کامپیوترها می‌توانند عمل جمع را به سرعت انجام دهند می‌توان از آن‌ها این انتظار را داشت که عمل دیدن را هم به همان سهولت انجام دهند؟

...

بنابراین من اینطور فهمیدم که: شبکه‌های عصبی به دنبال مدل کردن عملکرد موازی مغز انسان هستند.

 اشاره: از سوال پایانی این قسمت از کتاب هم خیلی لذت بردم. با خودم فکر کردم که چنین سبک سوالاتی را چقدر در زندگی‌‌ از خودم پرسیده‌ام.
شاید اگر سریع‌تر چنین سوالاتی را از خودمان بپرسیم گرفتار بسیاری از مشکلات - که در بین اطرافیانمان و گذشته خودمان مصداق‌های آن فرآوان است - نشویم. تنها به عنوان نمونه، شاید پرسیدن این سوال از وقوع بسیاری از مشکلاتی که اکثرمان با آن آشناییم، جلوگیری کند: "آیا دختر یا پسری که با او دوست هستم و یا هم‌کلاسی‌ام هست، و البته به خوبی هم نقش دوست یا هم‌کلاسی بودن خود را ایفا می‌کند، لزوماً همسر ایده‌آلی هم برایم خواهد بود؟"

..........................
(1) Neural Computing: An Introduction (R. Beale & T. Jackson, 1998)

دوشنبه, ۲۰ دی ۹۵ ۱ نظر

    قبولی در کارشناسی ارشد برای من، به معنای فرار از سربازی بود. قصدی برای خواندن نداشتم. راستش از سال دوم کارشناسی، فهمیدم قرار نیست چیز زیادی در دانشگاه یاد بگیرم. منظورم، از لابه‌لای کتاب‌ها و در کنار راهنمایی‌ها اساتید فعال در دانشگاه (در برخی موارد یا اغلب موارد، شاید گمراه کردن‌های آنها) است. ولی خب، نمی‌توانی هم، به دانشگاه بروی و اصلاً درس نخوانی. در دوران کارشناسی در حدی می‌خواندم که درس ها را پاس کنم. ولی با این حال، بودند درس هایی که به نوعی چشمم را می‌گرفتند و اتفاقاً در این معدود درس‌ها، نمرات خوبی هم می‌گرفتم.
(بگذریم از اینکه دوران کارشناسی، با هدف تولید کارشناس به وجود آمده است ولی در عمل به تولید مدعی‌های هم‌چیز دان مشغول است. به خصوص در برخی از دانشگاه‌های کشور که حتی اساتید و مسئولین آن هم این توهم را در بین بی‌سوادانی چون من تقویت می‌کنند.)

داشتم می‌گفتم. برای من قبولی در ارشد یعنی اینکه می‌توانم دو سالی به سربازی نروم و در این فرصت شاید بتوانم پروژه کسری خدمت هم بردارم که طبق قوانین جدید حداقل مدرک تحصیلی موردنیاز، کارشناسی ارشد است. اگرچه امروز بسیار محکم تر از سال دوم کارشناسی می‌توانم بگویم که دانشگاه چندان چیز خوشایندی برایم نیست، اما در مورد سربازی می‌گویم اصلاً خوشایند نبوده و نیست.
فکر می‌کنم افتادن اگرچه گاهی اوقات (یا حتی اغلب اوقات) ممکن است بدون دخالت جدی سیستم تصمیم‌گیری ما رخ دهد، ولی در مورد پریدن اینگونه نیست. در پریدن حتماً باید اراده و تصمیمی باشد که پاهایت را برای رها شدن آماده کند. مخصوصاً وقتی قرار باشد از چاه عمیقی به اسم سربازی به چاله کم‌عمق‌تری به نام دانشگاه بپریم و حداقل کمتر وقت‌مان را تلف کنیم. با این استدلال از تصمیمی که گرفتم ناراحت نیستم (ناراحت را به معنای متاسف و غمگین نبودن می‌گویم. نه معنای تحت‌اللفطی آن. که اتفاقاً خیلی زیاد هم ناراحت هستم و نمی‌دانم کی از آن خلاصی یافته و راحت خواهم شد).

..........................
اشاره
: متاسفانه، امتحانات پایانترم و برخی درگیری‌های دیگر، مجال نوشتن در اینجا را ، طی یک هفته گذشته، به من نداد. در واقع، من نتوانستم درست آنها را مدیریت کنم. امیدوارم دوباره سعی کنم هر روز بنویسم. نوشتنی که در اینجا برایم به معنای آزادانه فکر کردن است و به این خاطر، خودم که خیلی لذت می‌برم!

چهارشنبه, ۱۵ دی ۹۵ ۱ نظر

    امشب یاد مادر عزیزم افتادم. و یاد صدا بلند کردن‌های دوران کودکی و نوجوانی خودم بر سر ایشان. هرچند الان، هم من می‌دانم و هم ایشان می‌دانند، که آنها از سر نادانی و بچگی بود. با این حال، امشب، خواندن حکایت زیر از کتاب گلستان سعدی و به یادآوردن آن معدود اتفاقات هم، کمی آزرده‌خاطرم کرده است. خوشحالم که امروز، از نعمت وجود ایشان بهره‌مندم و همچنان فرصت جبران دارم. 

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی.

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش ...... چو دیدش پلنگ‌افکن و پیلتن

گر از عهد خردیت یاد آمدی .................. که بیچاره بودی در آغوش من

نکردی در این روز بر من جفا ................ که تو شیر مردی و من پیر زن

گلستان سعدی (حکایت‌ها)

پنجشنبه, ۹ دی ۹۵ ۱ نظر