روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آرشیو ماهانه نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

۲ مطلب با موضوع «تجربه کاری» ثبت شده است

   امروز پس از دو ماه کلنجار رفتن و دودوتا چهارتا کردن با خودم، تصمیم گرفتم از جایی که حدود یک سال و نیم در آن مشغول به فعالیت بودم استعفا دهم.

شرکت متوسطی بود. دولتی بود.

چندین دلیل ریز و درشت منجر به چنین تصمیمی شد. دلایل کوچکی و کم اهمیتی (لااقل برای من و در این سن) نظیر پرداخت نامنظم حقوق، محیط نسبتاً نامناسب شغلی، سخت بودن اشتغال همراه با تحصیل ارشد و ... در آن دخیل بود. اما دو دلیل دیگر داشت که اگرچه کمی شخصی‌تر است، ولی برای من بسیار مهم است.

اول، تلاش برای هماهنگ‌تر شدن حرف و عمل‌ام بود: همیشه وقتی بحث خصوصی و دولتی می‌شد، از دولتی بد می‌گفتم. می‌گفتم شیر مفت نفت را در سازمان های دولتی باز کرده‌اند و انتظار معجزه دارند. امّا در مورد خودم می‌گفتم، من آنجا به شیوه دیگری کار می‌کنم و نمی‌خواستم قبول کنم کم کم دارم به غالب کارمندهای دولتی تبدیل می‌شوم. حالا فکر می‌کنم قطعاً در سازمان دولتی دیگری مشغول به کار نخواهم شد، همین تجربه حداقل به بهبود تحلیل ام در مقایسه سازمان های دولتی با خصوصی کمک خواهد کرد و احتمالاً به قول معروف یکطرفه به سمت قاضی نخواهم رفت.

دوم، جلوگیری از کالیبره شدن اشتباه بود: این اواخر خیلی ترسیده بودم! داشتم تبدیل می‌شدم به یکی از آن افرادی که همیشه با طعنه و به بدی ازشان یاد می‌کردم. افرادی که در طول 8 ساعت اداری فقط چند مرتبه با انگشت اشاره‌شان کار می‌کنند. صبح می‌آیند انگشت حضور میزنند. در طول روز انگشت مبارک را برای تمییز کردن اندام‌های متصل به صورت، استفاده می‌کنند. در پایان روز هم، انگشت خروج می‌زنند. تا فردا. داستان تقریباً تکرار می‌شود.

الان حقیقتاً احساس آزادی می‌کنم. داشتم در آن محیط خفه می‌شدم. بعضی تصمیم‌ها چه شیرین است.

چهارشنبه, ۸ دی ۹۵ ۲ نظر

   اعتراف می‌کنم سال‌های سال پس از شنیدن سوال، به سرعت دنبال پاسخ می‌گشتم (هرچند، کمی هم، فهم و شعور داشتم و جواب را خیلی هم سریع نمی‌گفتم و اصطلاحاً کمی آن را مزمزه می‌کردم) ولی با این حال پیش خودم اینگونه می‌پنداشتم که هرچه سریع‌تر پاسخ دهم و البته با جمله‌بندی به نسبه زیبا، یعنی باهوش‌ترم (!). فکر می‌کنم در دوران کودکی و نوجوانی محیط ام به شدت مرا به سنجیدن اغلب چیزها برحسب هوش سوق می‌داد.

حدوداً یک سال پیش بود که برای مصاحبه به شرکت معتبری دعوت شدم. 
از نخستین سوالات فرد مصاحبه‌گر این بود که: "10 سال آینده خودت را در چه جایی و موقعیت شغلی تصور می‌کنی؟"
تقریباً بدون درنگی گفتم: احتمالاً مدیر داخلی فلان شرکت خارجی که در ایران نمایندگی دارد. البته بعدش برای اینکه از دلش درآورده باشم، به شوخی توضیح دادم که به مدیرعاملی اینجا هم می‌توان فکر کرد!

امّا امروز فکر می‌کنم به آن سوال و البته صدها سوال مشابه دیگر، پاسخ درستی ندادم. چرا؟ 
چون کمی پیش خودم فکر نکردم که ممکن است سوال غلط یا نامناسب باشد. طبیعتاً هر جوابی به سوال غلط، غلط است. حالا هرچقدر هم جمله‌بندی قشنگ باشد و به انواع واژه‌های روز مجهز باشد. 

آخر کمی فکر نکردم در این دنیا که هر روز و هر هفته و هر ماه، شغلی و شرکتی نابود و زاییده می‌شوند، چطور می‌توانم موقعیت شغلی ده سال آینده‌ام را تصور کنم.

با این حال در گوشه ذهنم هم به این نکته توجه دارم که فهمیدن سوال درست، در برخی مواقع سخت‌تر از فهمیدن پاسخ درست به سوالی صحیح است.

شاید امروز اگر در آن جلسه مصاحبه حاضر می‌شدم، می‌گفتم: سوال غلط است. سوال بعدی لطفاً!

يكشنبه, ۵ دی ۹۵ ۱ نظر