روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آرشیو ماهانه نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

۴ مطلب با موضوع «میکرواکشن ها» ثبت شده است

   از زمانی که با مفهومی به نام یادگیری کریستالی آشنا شده‌ام، این مفهوم به دغدغه‌ام هم تبدیل شده است. فکر می‌کنم در این فاصله سعی کرده‌ام برای هر کاری که قرار است از آن چیزی یاد بگیرم و در واقع برای آن وقتم را اختصاص می‌دهم، به طریقی یادگیری کریستالی هم در آن رخ دهد.

لیست علاقمندی ها چیز تازه ای نیست و اتفاقاً خیلی سایت‌ها و اپلیکیشن‌ها چنین امکانی را دارند. و با چند کلیک و مثلاً وارد کردن نام یک فیلم کلیه اطلاعات دیگر وارد و اصطلاحاً سینک می‌شود. با این حال فکر کردم، وقتی خودمان برای پر کردن تمام قسمت‌های آن آیتم (فیلم، کتاب، آلبوم موسیقی و ...)، وقت می‌گذاریم و مثلاً دنبال نام کارگردان، سال انتشار و ... می‌گردیم، ممکن است برایمان اتفاقات جالب‌تری رخ دهد. مثلاً؛ من انواع ژانرهای فیلم را اینطور فهمیدم. در صورتی که قبلاً فیلم را می دیدم و نهایتش نقدی از آن می‌خواندم. در این بین وقتی می‌خواهم به آیتمی امتیاز بدهم فکر می‌کنم که چه چیزی باعث شده من به این امتیاز بالا دهم ولی به دیگری نه. فهمیدم که به چه ژانری بیشتر علاقه دارم و سعی کردم فکر کنم چرا. و چنین اتفاقاتی برای من، سر منشاء حرکتی قدرتمندتر به سمت یادگیری کریستالی شده است.

از طرفی، برایم زیاد پیش آمده که دوستی می‌گوید چه فیلمی را برای دیدن پیشنهاد می‌کنی، از فلان کارگردان چه فیلمی را دیده‌ای و فلان فیلم یا کتاب چطور بود ... در این مواقع احتمالاً فایل علاقمندی هایم را در اختیارش قرار می‌دهم و وقت بیشتری برای کارهای دیگرم اختصاص می‌دهم.

گفتم این فایل را اینجا هم بگذارم تا اگر کسی خواست از چنین شیوه ای برای ثبت علاقمندی هایش استفاده کند، و با محیط اکسل هم راحت بود، وقت کمتری صرف طراحی آن کند.

    دانلود فایل اکسلِ لیست علاقمندی‌ها

سه شنبه, ۲۱ دی ۹۵ ۱ نظر

چند روز پیش که مطلبی را در وبلاگ پیمان حقیقت طلب عزیز (سپهرداد) خواندم، فرصت مناسبی پدید آمد تا در مورد این موضوع فکر کنم که: "در چه کارهایی خوب نیستم ولی آنقدر میل و انگیزه و علاقه دارم تا بتوانم با تدوام، آنها را بهبود ببخشم؟"

حقیقتش، تا دیروز، نوشتن جزو آن کارها نبود. یعنی بود ولی من به آن فکر نکرده بودم (احتمالاً به دلیل تصوری که از نوشتن یک مبتدی در هفته ها و ماه ها و سال های ابتدایی داشتم). تا اینکه روز گذشته، محمدرضا شعبانعلی از تجربیات‌شان در وبلاگ نویسی خطاب به زینب دستاویز گرامی (و صد البته برای بقیه دوستانی که به وبلاگ نویسی و نوشتن علاقه دارند) بیشتر گفتند و ده پیشنهاد مطرح کردند. پیشنهاداتی که در نوشته محمدرضا شعبانعلی، به نظرم خیلی مهم آمد (و ممکن برای این روزهای من)، دو پیشنهاد اول ایشان بود: 

پیشنهاد اول: هر روز بنویس.

زینب. شاید بعدها، تصمیم بگیری هفته‌ای یک بار یا دو بار یا حتی شاید ماهی دو یا سه مطلب بنویسی. اما برای شروع، ترجیحاً تلاش کن هر روز بنویسی.

مهم نیست چقدر می‌نویسی. یک سطر. یک پاراگراف. یا چند صفحه. اما بنویس.

البته اگر بخواهم اصول هدف‌گذاری و بحث نظم شخصی را مد نظر قرار دهم، باید هدفی بگذاریم که هرگز نقض نشود و قطعاً ممکن است بعضی شب‌ها نتوانی بنویسی. پس شاید پیشنهاد عملی‌تر این باشد: در هفته، بیشتر از یک یا دو روز، به خودت مرخصی نده و از این مرخصی هم استفاده نکن، مگر اینکه مجبور شوی. همیشه آنها را برای شرایط اضطرار نگه دار.

این پیوسته نوشتن، باعث می‌شود که نوشتن به عادت تو تبدیل شود. شاید امروز، وقتی خسته‌ای یا ذهنت مشغول است، نتوانی چیزی بنویسی. اما وقتی نوشتن به عادت تو تبدیل شد، مشکل دیگری پیدا خواهی کرد که البته مشکل بهتری است: خسته‌ای و ذهنت مشغول است. اما نمی‌توانی ننویسی و به نظرم، این نعمتی است که اگر در زندگی نصیب کسی شود، ناسپاسی است اگر چیز بیشتری طلب کند. چون «کلمه» مهم‌ترین دستاورد نژاد انسان است و نوشتن، فاخرترین کاربرد آن.

و

پیشنهاد دوم: اگر از جایی چیزی نقل می‌کنی، حتماً حتماً حتماً از خودت چیزی به آن اضافه کن. حتی اگر در حد یک جمله

(راجع به نقل منبع نمی‌گویم، چون تو و متممی‌ها به اندازه‌ی کافی این اصول را می‌دانید و می‌شناسید).

نگذار ذهنت و زبانت، به تکرار طوطی‌وار خوانده‌ها و شنیده‌ها عادت کند. وقتی شعری زیبا می‌بینی و نقل می‌کنی، یا جمله‌ای یا پاراگرافی یا هر چیزی از نویسنده یا متفکری را برای مخاطبانت می‌گویی، فکر کن که چه حرفی می‌توانی اضافه کنی؟

شاید چند سطری در مورد گوینده‌اش بنویسی. شاید در یک یا چند جمله، دیدگاه خودت را در مورد آن بنویسی. شاید توضیح بدهی که چرا برای تو، جذاب بوده است. چون قطعاً می‌دانیم که آنچه امروز در تو شوری برمی‌انگیزد، ممکن است در من، هیچ حسی ایجاد نکند. چنانکه دیگر روز، شاید در تو هم هیجانی ایجاد نکند. پس مهم است که اول خودت و دوم مخاطبت، بدانید که چرا این حرف یا جمله یا پاراگراف، نقل شده است.

خلاصه، دو نوشته پیمان و معلم عزیزم باعث شد، تصمیم بگیرم برخلاف رویه قبلی - که می خواستم تا حد امکان کوتاه ننویسم و ترجیحاً نوشته های غالب نقل قولی نداشته باشم - تا حد ممکن هر روز بنویسم، چه کوتاه و چه به کمک نقل مطالب از منابع مختلف، تا این نوشتن‌ها به عادت ام تبدیل شده و روزی و روزگاری، به "دردِ ننوشتن" مبتلا شوم.

سه شنبه, ۲۳ آذر ۹۵ ۱ نظر

   اینکه ببینی راننده اتوبوس (که قانوناً تنها مجاز است در ایستگاه‌ها، مسافر سوار و پیاده کند) هر مسافری را که در مسیرش دست تکان می‌دهد، سوار کند و تو تنها بتوانی در ایستگاه‌ها و یا نهایتاً با کلی نق و نوق راننده، پشت چراغ قرمز یا ترافیک سنگین پیاده شوی، درد دارد. اما وقتی دیرت شده باشد و با میل و رضایت راننده بتوانی در غیر از ایستگاه‌ها پیاده شوی و با این حال در نقطه‌ای دورتر ولی مجاز پیاده شوی خیلی درد دارد. و چیزی از درونت تو را احمق خطاب قرار می‌دهد.

اینکه با دوستانت شب‌هنگام، در خیابان‌های خلوت شهر، مشغول پیاده‌روی باشی و مجبور به عبور از تقاطع‌ها. اما همراهانت با بی‌توجهی نسبت به قرمز بودن چراغ عابر از خیابان عبور می‌کنند (چون از نظرشان وقتی وسیله نقلیه‌ای از خیابان عبور نمی‌کند، ایستادن پشت چراغ قرمز ابداً عاقلانه نیست) و تو می‌ایستی و سپس با چند ده ثانیه اختلاف و در میانه تمسخرهایشان، مجدداً به جمع‌شان می‌پیوندی، خیلی درد دارد. (یا موقعیت مشابه را تصور کنید که تنها گزینه قانونی، عبور از پل عابری است که اتفاقاً برقی هم نیست و تو هم بسیار خسته‌ای) 

اینگونه موقعیت‌ها را در ماه‌های اخیر زیاد تجربه کرده‌ام. اما باز هم با کمال میل می‌خواهم تا جای ممکن در چنین موقعیت‌هایی قرار بگیرم و اصلاً حتی موقعیت‌های مشابه جدیدی نیز خلق کنم. درد بکشم و هزینه‌اش را هم بپردازم. چون فکر می‌کنم وقتی در آینده در موقعیتی قرار گرفتم که مثلاً "می‌توانم با برداشت مقداری پول از حساب شرکت و خرید جنس از بازار و فروش آن در مدت کوتاه، به سود خوبی برسم و سپس بدون اینکه کسی بفهمد (هرچند طبیعتاً همچنان احتمال اندکی وجود دارد که بفهمند)، پول را به حساب شرکت برگردانم"، راحت‌تر بتوانم بر آن وسوسه غلبه کنم.

 اگرچه ممکن است از نظر خیلی‌ها این موقعیت با نمونه‌های بالا تفاوتی فاحش داشته باشد و ناشی از ضعف تحلیلی من، با این حال باور دارم حتی اندک تفاوتی هم ندارند. در تمام اینگونه موقعیت‌ها، در برابر این سوال قرار گرفته‌ایم که "اگر در شرایطی می‌توانستیم بدون رعایت قانون، بی‌آنکه - با احتمال فرآوان - هزینه جدی برای آن پرداخت کنیم (یا با رعایتش برچسب‌هایی نظیر بی‌عرضه، قانونمند بی‌مغز و غیر منعطف و ... را تحمل کنیم)، آیا باز هم خود را ملزم به رعایت قانون می‌دانیم یا خیر؟"

خوبی این تمرین (موقعیت‌های اول و دوم) برای من این بوده که درد و عذاب و وسوسه موقعیت‌های مشابه آخری (اما نه در چنان ابعاد بزرگی. در ابعاد کوچکتری مثل استفاده شخصی از پرینتر و کاغذ شرکت)،  خیلی کمتر شده است و دستاورهایش را خیلی زود دارم می‌بینم.

................

 قرار: تصمیم گرفتم در انتهای این نوشته تمرین‌هایی که انجام دادم را هر چند وقت یک‌بار لیست کنم.

 تمرین 1- .... (به زودی!)

 تمرین 2- ....

.

.

 

 

چهارشنبه, ۵ آبان ۹۵ ۱ نظر

    تازه از یک پیاده‌روی کوتاه برگشته‌ایم و در راه برگشت به خانه دو عدد نان بربری نیز خریده‌ایم. هر دو نان بربری را من به دست می‌گیرم و به سمت خانه حرکت می‌کنیم. وقتی که می‌خواهم دنبال کلید بگردم، یکی از نان بربری‌ها روی موکت رها می‌شود (طبیعتاً نیروی جاذبه مسئول این اتفاق است) و قطعاً سهم من خواهد بود نه هم اتاقی محترم که از قانون "تماس دو جسم خشک در کمتر از 5 ثانیه" اطلاع ندارد (قانونی که از کودکی در من نهادینه شده است). سفره را پهن می‌کنیم. هم‌اتاقی‌ام کنارم می‌نشیند و مشغول غذا خوردن می‌شود. نان خود را از وسط دو نیم می‌کند و از پشت آنها را به هم می‌ساید تا سبوس آن برود و سپس مشغول خوردن شود.
از او می‌پرسم چرا این‌کار را می‌کنی و سبوسی که این‌قدر ارزش غذایی دارد و کلسترول خون را کاهش می‌دهد و چه و چه... را دور می‌اندازی؟
در حد چند ثانیه یا کمتر فکر می‌کند و سریع سوال‌ام را این‌گونه پاسخ می‌دهد: "نمی‌دونم. خب چون همه این کار را می‌کنند."


گفته می‌شود حدود 50 سال پیش آزمایشی به شرح زیر روی چندین میمون انجام شده است (هرچند هنوز هم در مورد اینکه آیا اساساً چنین آزمایشی انجام شده است یا خیر؟، با تردید صحبت می‌شود، با این‌حال به نظر می‌رسد با کمی نگاه به دور و بر خودمان و تامل در آن‌ها، چیزی از آموزنده بودن این داستان کم نخواهد شد):

" گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند که در داخل این قفس نردبانی قرار داشت و در بالای نردبان تعدادی موز.
هربار که میمونی سعی می‌کرد از نردبان بالا رود و موزها را بردارد، سایر میمون‌ها با آب بسیار سرد خیس (و به نوعی شکنجه) می‌شدند.
این اتفاق همین‌طور تکرار می‌شد. موزها بارها روی نردبان مجدداً قرار می‌گرفت و هربار میمونی به بالای آن می‌رفت و سایر میمون‌ها با آب سرد خیس می‌شدند.
بعد از مدتی هر میمونی که سعی می‌کرد به بالای نردبان برود، میمون‌های دیگر، بدون اینکه حتی قطره‌ای آب سرد بر سرشان ریخته، آن را گاز گرفته و به ترتیبی مانع بالا رفتن او می‌شدند.
این اتفاق هم چندین دفعه تکرار شد و حالا زمانی فرا رسید که هیچ میمونی جرات بالا رفتن از نردبان را هم نداشت. (تا اینجای آزمایش 5 میمون داریم که بدون کوچکترین دخالت و شکنجه بیرونی، جرات ندارند حتی موزها را لمس کنند. اما اینجا انتهای آزمایش نیست.)
در مرحله بعد دانشمندان تصمیم جالبی گرفتند. آنها یکی از این 5 میمون را از قفس بیرون کشیده و میمون جدیدی - که تا اینجای آزمایش را ندیده بود و حتی روح‌اش هم از انجام این آزمایش بی‌خبر بود - را جایگزین آن کردند. این میمون در اولین اقدام سعی کرد از نردبان بالا رود و موزها را ازآن خود کند. هنوز پایش را بر نردبان قرار نداده بود که به یکباره با حمله و گاز گرفتن سایر میمون‌ها روبرو شد. هر دفعه که این میمون مجدداً سعی می‌کرد از نردبان بالا رود باز با حمله 4 میمون دیگر (که از قدیمی‌ها بودند) روبرو می‌شد. نهایتاً این میمون دیگر هیچ‌گاه از نربان بالا نرفت حتی بدون اینکه بداند چرا این اجازه را ندارد!
آزمایش زمانی جالب‌تر شد که با همین شیوه بالا، 4 میمون قدیمی نیز با 4 میمون جدید جایگزین می‌شوند و به وضعیتی می‌رسیم که 5 میمون داریم و بدون کوچکترین تهدید یا شکنجه‌ای، هیچ‌یک از آنها به موزها دست نمی‌زند و جالب‌تر اینکه هیچ‌کدام هم نمی‌دانند چرا. 
"

 

حالا شاید خودمان را قانع کنیم که اینها میمون هستند و ما انسان. اما متاسفانه مصداق‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و... برای آزمایش بالا در همین جامعه خودمان کم نیستند. که البته در برخی از این حوزه‌های مورد اشاره باید احسنت گفت به هوش آزمایش‌کنندگان زیرک.


به قول رابرت هاین‌لِین (نویسنده فقید آمریکایی): هیچ‌گاه قدرت حماقت انسان‌ها را دستِ‌کم نگیرید.

...........................................

برای مطالعه بیشتر؛ خواندن دل نوشته معلم و دوست عزیزم، محمدرضا شعبانعلی، با عنوان "جاده پیچیده است و ما هنوز در مسیر مستقیم ادامه می‌دهیم!" را - که به نظرم دغدغه بالا را زیباتر بیان کرده است -  پیشنهاد می‌کنم.

...........................................

 قرار مهم با خودم: تصمیم گرفتم هرگاه مصداق هایی از داستان بالا را در رفتارهای خودم و یا اطرافیان مشاهده کردم، بیایم اینجا گزارش دهم.

 مصداق 1- بعضی ها را دیدم موقع چت کردن از "سه تا" Emoji یا شکلک استفاده می‌کنن. چرا؟ نمیدانند. من هم نمیدانم. احتمالاً چون همه استفاده میکنن. چند بار استفاده کردن از قلب رو میفهمم ولی مثلاً 3 تا "پوزخند یا Smirk" را در اغلب موارد، نه!
منظورم بیشتر کسانی است که در همه حالت 3تا از هر شکلک یا هرچیز دیگر را ارسال میکنند. (3 آذر 95)

 مصداق 2- ......

 

جمعه, ۲۶ شهریور ۹۵ ۱ نظر