روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آرشیو ماهانه نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

۱۲ مطلب با موضوع «فکری شدن ها» ثبت شده است

   قبلاً شاید وقتی صحبت از پدیده صف می‌شد، احتمالاً اکثر ما به صف نانوایی اشاره می‌کردیم. امروز دیگر کمتر در نانوایی‌ها، به استثنای برخی ساعات خاص، صف مشاهده می‌شود و این موجود را در جاهایی دیگری نظاره‌گر هستیم. البته شاید دیگر استفاده از واژه "پدیده" پیش از اسم صف در ایران چندان مناسب نباشد (بدون کوچکترین کنایه‌ای و صرفاً به عنوان یک مشاهده).

من خیلی‌ها را، از دوست و آشنا گرفته تا افراد ناشناس مترو و اتوبوس، دیده‌ام که از این می‌نالند که: آقا رانندگی مردم چرا اینطوریه؟ تا میای اون فاصله چندمتری رو با خودروی جلویی حفظ کنی، سریع یکی برای چندمتر جلو افتادن میاد تو لاین تو."

اگرچه من کمتر تجربه رانندگی را داشته‌ام و به همین اتوبوس‌ و متروی شهرداری علاقه خاصی دارم (و شاید هم بتوان گفت از طرفداران پرو پاقرص آن محسوب می‌شوم و یا به قول انگلیسی‌زبان‌ها: Big fan آن هستم) ولی این موارد را از پشت شیشه‌های اتوبوس کم ندیده‌ام. بالاخره آدم چشم دارد و من هم آدم چندان سربه‌زیری نیستم. ولی شاید بگویید از پشت شیشه‌های کثیف اتوبوس این کار خیلی سخت است، که البته درست می‌گویید ولی با روش "دم دادن" (همان "هاه کردن" خودمان) و داشتن یک عدد دستمال، می‌توان بر این محدودیت غلبه کرد و لذت بیشتری را در طول مسیر با دیدن خیابان‌‌های شهر تجربه کرد.

واقعیتش دیروز که در سلف دانشگاه منتظر دریافت غذا بودم و تا سعی می‌کردم با حفظ فاصله یک یا دو متری با نفر جلویی‌ام، سعی کنم او هم کمی راحتر به جلو حرکت کند (چون خودم اینطوری راحتر هستم) و اعتراض افراد پشت‌سری‌ام را می‌دیدم که: "آقا! داداش! برو جلو دیگه! منتظر چی هستی؟". به این فکر می‌کردم که آن راننده‌هایی که در آینده برای ده متر جلوتر افتادن، سریع می‌پیچند جلوی تو، خب همین‌ها خواهند بود (یا هستند) دیگر.

دوشنبه, ۹ اسفند ۹۵ ۰ نظر

   چند روزی از مشاهده مجدد فایل تصویری رقابت می‌گذرد. که البته از آن، نکته مهمی را دریافتم که: رقابت در ذات خود همراه با مقایسه است. همچنین حدود 5 یا 6 هفته پیش بود که پستی از محمدرضا شعبانعلی که "در حال مقایسه چه چیزهایی هستیم؟" را خواندم و امروز به بهانه نوشتن این مطلب دوباره آن را مرور کردم. در این مدت، در زمان‌های مختلف و به بهانه‌های گوناگون، هم در مورد این موضوع فکر کردم و هم کمابیش با دوستان و اطرافیانم در اینباره صحبت کردم.

نکته اولی که در مورد مقایسه کردن به نظرم می‌رسد این است که؛ گاهی اوقات برخی افراد (که خودم هم هرازگاهی در زمره همان برخی می‌گنجم) برای همراهی با اطرافیانشان دست به مقایسه می‌زنند و لزوماً به معنای اهمیت موضوع مورد بحث و مقایسه برایشان نیست (و به نوعی برای رقابت در این مارتن بعضاً بی‌انتهای کم نیاوردن است).

نکته دیگری که می‌خواهم بیان کنم این است که علاوه بر اینکه مهم است بفهمیم هم خودمان و هم دیگران در حال مقایسه چه چیزهایی هستیم شاید مهم باشد که بعد از آن سوال دیگری را هم از خودمان بپرسیم: ما چگونه در حال مقایسه کردن هستیم؟ 

به جواب این سوال که فکر کردم یاد یک نوع مقایسه افتادم که دوست دارم نام آن را بگذارم؛ مقایسه‌های حقیرانه. چرا که فکر می‌کنم اینگونه مقایسه کردن‌ها، ناشی از عزت نفس پایین فرد مقایسه‌گر است. به عنوان چند نمونه از این مقایسه‌ها، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

  • دوستم نمی تواند و یا شاید  در حد خودش نمی بیند مقاله معتبر دادن را . حالا که من صحبت از مقاله معتبر دادن می کنم او می‌گوید خیلی کار سختی نیست که. فلانی تا حالا سه تا مقاله داده است.
  • دوست دیگری در درسی نمره پایینی می آورد و چون خوشحالی من از نمره خوبم را تاب نمی آورد می گوید: راستی خبر داری که فلانی از تو 1 نمره بیشتر شد!
  • من با کلی ذوق به یکی از اطرافیانم می‌گویم: فلان ماشین متوسط بازار را می‌خواهم بخرم. او می‌گوید خوب است و ... راستی از فلانی خبر داری فلان ماشین مدل بالا را خریده است. کلاً آنها با داشته‌هاشون خوش هستند ولی ما با این اسباب‌بازی ها و در واقع نداشته‌هامون!
  • ...

در کل فکر می‌کنم فرآیندی که در این نوع از مقایسه‌های حقیرانه در ذهن فرد مقایسه‌گر رخ می‌دهد به این ترتیب است که: نخست خودش را با من (مخاطب نوعی) مقایسه می‌کند و بعد آن می‌فهمد که شکاف عمیقی در موضوع مورد مقایسه بین من و او وجود دارد. این شکاف فشار روحی و روانی زیادی را به او تحمیل می‌کند. حالا برای رهایی از این فشار، به نوعی با مقایسه من با فرد دیگر احتمالاً فشار را به جای دیگری منتقل می‌کند یا شاید هم خودش را از صورت مسئله جدا می‌کند، تا در محیطی به زعم خود آرامتر به زندگی حقیرانه خود ادامه دهد.

دوشنبه, ۲۷ دی ۹۵ ۱ نظر

    اولین بار که معنی کلمه آفست را فهمیدم در هنگام دریافت کتاب عطر سنبل، عطر کاج نوشته فیروزه جزایری بود. یکی از بستگانم آن کتاب را بدستم رساند. می‌دانست آن زمان‌ها کتابخوان نبودم. ولی خب داشت تلاشش را می‌کرد. کتاب را به دست گرفتم و در کمتر از سه روز به پایان رساندم. کتاب را برگرداندم. صاحب کتاب به کنایه گفت: "میدانم بازهم وقت نکردی بخوانی. تو با این سن، چقدر هم سرت شلوغ است!". گفتم نه، اتفاقاً تمام کردم و حالا پس آوردمش! با بی‌توجهی سری تکان داد و فکر کنم باورش نشده بود. من هم چیزی نگفتم. کلاً در مواقعی که اثبات چیزی برایم از یک حد مشخصی کم اهمیت‌تر می‌شود، کلاً هیچ تلاشی برای به کرسی نشاندن حرفم نخواهم کرد. هیچ مطلق (نه هیچ نسبی). همین هم گاهی لج اطرافیانم را درمیاورد (البته که مهم نیست).

امروز که کتاب دیگری از این نویسنده، به نام خندیدن بدون لهجه، را ورق می‌زدم؛ هم آن خاطرات بالا به نوعی زنده شد و در برابر چشمانم قرار گرفت، و هم در بخشی از کتاب که در زیر نقل کرده‌ام دید یک کودک در هنگام فوت یکی از نزدیکان، برایم جلب توجه کرد (احتمالاً بیشتر به این خاطر که احساس قرابت زیادی در آن یافتم).

ضمناً خانم نیلا والا هم ترجمه بسیار بسیار خوبی از این اثر ارائه داده است که واقعاً - لااقل از نگاه من - تحسین‌برانگیز است.

صفحه 23 و 24 از این کتاب:

هر نسلی آداب و رسوم و روش‌های خودش را دارد. یک نسل شلوارهایی به پا می‌کند که بلند و نقش و نگاردار هستند، و دیگری ترجیح می‌دهد که شلوار ظریف و چسبان و تا بالای ساق پا باشد. یک سال، این لباس‌ها را با دقت کوک زده‌اند، و سال دیگر فقط جای جای آنها کوک دارند.

   آداب سوگواری هم، مانند این شلوارها، رسوم و روش‌های ویژه خود را دارند. البته، اشاره من به نفس جان سپردن و مرگ نیست چرا که فقط خداوند است و نه شرکت مُد گَپ (Gap)، که تصمیم گیرنده نهایی و قادر متعال است. آنچه که از نسلی به نسل دیگر تغییر می‌کند صرفاً واکنش ما به مرگ است و اینکه چگونه آن را برای بچه‌هایمان توجیه کنیم.

   وقتی که شش ساله بودم، مادربزرگ مادری‌ام فوت کرد. ما نمی‌دانستیم که بیمار بود. خود مادرم هم گویا از این راز در خوابی که دیده بود آگاه می‌شود. او خواب دیده بود که پدرش درباره‌ی موضوعی بسیار ناراحت است. این باعث می‌شود تا مادرم به پدرش تلفن کند، و او با هزار ترفند پس از طفره رفتن‌های فراوان می‌پذیرد، که آری، مادربزرگم بیمار هست و به خاطر عواقب ناشی از بیماری قند در بیمارستان بستری شده است. من و مادرم از آبادان به تهران پرواز کردیم. دو روز بعد، مادربزرگم فوت کرد. آنگونه که در آن زمان رسم بود، هیچکس در این باره به من حرفی نزد. من می‌دانستم که اتفاقی افتاده است، چرا که بچه‌ها همیشه از روی ناراحتی والدینشان به مسائل ناگوار پی می‌بردند، علی‌رغم اینکه آنها سعی در پنهان کردن آن دارند، اما من نمی‌دانستم که مرگ چیست، و هیچ‌کس هم پا پیش نمی‌گذاشت تا داوطلبانه آن را برای من توضیح دهد.

   چنین تصمیم گرفتند که روز مراسم خاکسپاری مرا به خانه خانم پسر عمه‌ام محمود بفرستند، که تازگی ازدواج کرده بود، و همسرش فرح از من نگهداری کند. فرح دانشجوی رشته شیمی بود که با پسرعمه‌ام در دانشگاه آشنا شده بودند. چند ماهی از ازدواج آنها می‌گذشت. من او را دقایقی در مراسم عروسی پیش از اینکه خوابم ببرد دیده بودم، اما من، به هر حال، اینجا و آنجا، درباره‌اش خیلی شنیده بودم، چرا که، هرگاه عضو جدیدی وارد خانواده می‌شود ساعت‌ها همراه نوشیدن چای درباره‌اش حرف می‌زننند و غیبت می‌کنند، ارزیابی می‌شود، درباره آینده‌اش پیش‌بینی‌ها می‌شود، و سپس به تجزیه و تحلیل‌های عمیق، این حرفها بررسی می‌شوند. آدم‌بزرگ‌ها، همیشه گمان می‌کردند که من، تنهایی در میان اتاقی مملو از آدم نشسته‌ام، به حرف‌های آنها گوش نمی‌دهم، و حتی اگر هم بدهم، حتماً چیزی به یادم نخواهد ماند. آدم‌بزرگ‌ها غالباً در اشتباه هستند.

شنبه, ۲۵ دی ۹۵ ۰ نظر

   همیشه از واژه تعهّد تصور گنگی در ذهن داشتم. "تعهّد در یک رابطه دوستانه" و "تعهّد در یک خانواده"، "تعهّد در یک سازمان" و ...، همگی عباراتی بودند که به دلیل ناملموس بودن، چندان با آنها راحت نبودم. البته همچنان هم چندان شفاف نیست.

با این حال، امروز از کُن‌راد هیلتون (موسس فقید هتل‌های زنجیره‌ای معروف هیلتون) جمله‌‌ای (یا استعاره‌ای) را خواندم که کمی از ابهام این واژه کم کرد و به من در تعریف شاخصی برای سنجش آن، بیشتر کمک کرد:

اگر می‌خواهید کشتی بزرگی را هدایت کنید آن را در قسمت عمیق آب امتحان کنید، زیرا تعداد افرادی که مایل‌اند کشتی کوچکی را در آب‌های کم‌عمق هدایت کنند، بسیار زیاد است.

             Conrad Hilton (1887-1979)

جمعه, ۲۴ دی ۹۵ ۳ نظر

  پرده یک: سوار اتوبوس‌های تندرو شدم. پیرمردی روی یکی از صندلی‌های جلوی در نشسته بود. انگار از دیدن جمعیت زیاد به ناگهان سر ذوق آمده باشد، شروع کرد به صحبت کردن. "این کارتی که به ما دادند کارت منزلت نیست، کارت مذلّت ست (در اینجا با تاکید خاصی توجه ما را به تفاوت حروف ز و ذ در دو کلمه معطوف می‌کند)". "اینها روزنامه نیست، روزی‌نامه است." از اینجا به بعدش را دیگر دقیق گوش ندادم و فقط همینقدر یادم هست که همینطور با واژه‌ها بازی می‌کرد و از ردیف کردن قافیه‌ها - احتمالاً - لذت می‌برد. می‌گفت استاد یکی از دانشگاه‌های تهران هستم و حقوق یا چی (دقیقاً یادم نیست) درس می‌دهم. می‌گفت واحد پول ملی را از ریال به تومان تبدیل کرده‌اند تا یک صفر از ارقام دزدی کم شود و بگویند دزدی کمتر شده است. می‌گفت آن قبلی از این یکی بهتر بوده است.
در این زمان است که با شتاب و سرعت از اتوبوس پیاده می‌شوم (!) و همین هم اعتراض مسافران دیگر را در پی دارد.

پرده دو: از معلم و دوست عزیزم جملات زیبا زیاد شنیده بودم.  امّا جدیداً جایی می‌خوانم که با کلمات ارث و اثر بازی کرده و می‌گویند:

هیوا. آدم‌ها دو جور به دنیا نگاه می‌کنند. بعضی به دنبال ارث گذاشتن هستند و برخی به دنبال اثر گذاشتن.

اگر چه این دو الزاماً با هم منافات ندارند، اما همیشه هم همراه نیستند و موارد زیادی هست که با هم در تضاد در می‌آیند.

کسی که پولش را در بانک می‌گذارد و بهره‌اش را می‌گیرد و زندگی می‌کند (حتی به فرض اینکه مشکل اقتصادی برایش پیش نیاید و سود بانکی کفاف زندگی‌اش را بدهد) در نهایت از خودش ارث باقی می‌گذارد. او می‌تواند همان پول را برای ایده‌ای که دارد یا هدفی که دارد هزینه کند. به این شکل ارثی از او باقی نمی‌ماند اما اثری از او باقی می‌ماند.

منظورم از اثر چیزی نیست که دیگران ببینند و بدانند. منظورم جنس تصمیم است.

...

پرده آخر: بالشتم را روی فرش می‌اندازم و سرم را روی آن گذاشته و به سقف خیره می‌شوم و به این فکر می‌کنم؛ بازی با کلماتِ آن اولی، تنها باعث شد سریعتر از اتوبوس خارج شوم. ولی بازی دیگری موجب شد تا برخی از استراتژی‌های زندگی‌ام تغییر کند یا لااقل به تغییر آنها فکر کنم. چقدر تفاوت است بین بازی‌هایشان.
شاید شاید شاید ریشه تفاوتِ این دو، در این باشد که اولی را "استاد صدا می‌زنیم" امّا دیگری را "معلّم می‌دانیم".

يكشنبه, ۱۹ دی ۹۵ ۰ نظر

   مورینیو، سرمربی کنونی منچستر یونایتد

   علاقه عجیبی به باشگاه منچستر یونایتد دارم. این علاقه احتمالاً ریشه در کودکی من دارد. زمانی که منچستر یونایتد در سال 1999 در یک بازی تاریخی بایرن مونیخ را شکست می‌دهد. پدرم تعریف می‌کند که آن بازی را در کنار ایشان به صورت زنده می‌دیدم. 

از طرفی سعی می‌کنم جنبه‌های اقتصادی فوتبال و باشگاه‌داری را هم از نظر دور نیندازم تا شاید عذاب وجدانِ دیدن فوتبال، کمتر شود و به خود بقبولانم که بالاخره برای شناخت این صنعت باید اطلاعات همه جانبه از آن کسب کنم و دیدن مسابقات هم بخشی از این اطلاعات است (!).

پُرحرفی نکنم. 

حدود دو هفته پیش، خبرنگاران از مورینیو (سرمربی کنونی منچستر یونایتد) می‌پرسند: "از اینکه شما با هر اظهارنظری در مورد داوران و اتحادیه فوتبال انگلیس محروم می‌شوید ولی آرسن ونگر (سرمربی آرسنال) با توجه به اظهار نظر جنجالی هفته گذشته، هیچ محرومیتی شامل حالش نشده، چه احساسی دارید؟"

مورینیو جواب جالب و آموزنده‌ای داد (جوابی که باعث شد ساعت‌ها به آن فکر کنم):

از جریمه نشدن ونگر تعجب نکردم. بیشتر از این نمی توانم چیزی بگویم؛ اما متعجب نشدم. زمانی که متن صحبت های او را خواندم، متوجه شدم مشکلی برای وی پیش نخواهد آمد.
این اتفاق مرا خشمگین نمی کند؛ چون از مشکلات دیگران خوشحال نمی شوم. بعضی از افراد - نه تنها در فوتبال بلکه در زندگی - خوشحال به نظر می رسند، اما خوشحالی آن ها به دلیل چیزهای خوبی که در زندگی دارند نیست بلکه به خاطر مشکلات و اتفاقات بدی است که برای بقیه رخ می دهد. من چنین آدمی نیستم. از مشکلات دیگران و ناراحتی آن ها خوشحال نمی شوم. تنها به دلیل مشکلات خودم ناراحت می شوم.

شنبه, ۱۸ دی ۹۵ ۰ نظر