روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر

#نوشتن_را_دوست_دارم
روزنوشته های بهروز ایمانی‌ مهر
:: می‌نویسم نه از آن رو که حرفی برای گفتن دارم؛ بلکه به این خاطر:
"که بیشتر فکر کنم".
"که بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر فکر کنم".
" که بیشتر کتاب بخوانم".
" که دایره ندانستنی‌ها و نفهمیدنی‌هایم روز به روز وسیع‌تر شود".
"که ...".

آخرین نوشته‌ها

آرشیو ماهانه نوشته‌ها

آخرین نظرات

پیوندها | * دوستان متممی‌ام

۷ مطلب با موضوع «افراد مهم زندگی ام» ثبت شده است

   همیشه از واژه تعهّد تصور گنگی در ذهن داشتم. "تعهّد در یک رابطه دوستانه" و "تعهّد در یک خانواده"، "تعهّد در یک سازمان" و ...، همگی عباراتی بودند که به دلیل ناملموس بودن، چندان با آنها راحت نبودم. البته همچنان هم چندان شفاف نیست.

با این حال، امروز از کُن‌راد هیلتون (موسس فقید هتل‌های زنجیره‌ای معروف هیلتون) جمله‌‌ای (یا استعاره‌ای) را خواندم که کمی از ابهام این واژه کم کرد و به من در تعریف شاخصی برای سنجش آن، بیشتر کمک کرد:

اگر می‌خواهید کشتی بزرگی را هدایت کنید آن را در قسمت عمیق آب امتحان کنید، زیرا تعداد افرادی که مایل‌اند کشتی کوچکی را در آب‌های کم‌عمق هدایت کنند، بسیار زیاد است.

             Conrad Hilton (1887-1979)

جمعه, ۲۴ دی ۹۵ ۳ نظر

   مورینیو، سرمربی کنونی منچستر یونایتد

   علاقه عجیبی به باشگاه منچستر یونایتد دارم. این علاقه احتمالاً ریشه در کودکی من دارد. زمانی که منچستر یونایتد در سال 1999 در یک بازی تاریخی بایرن مونیخ را شکست می‌دهد. پدرم تعریف می‌کند که آن بازی را در کنار ایشان به صورت زنده می‌دیدم. 

از طرفی سعی می‌کنم جنبه‌های اقتصادی فوتبال و باشگاه‌داری را هم از نظر دور نیندازم تا شاید عذاب وجدانِ دیدن فوتبال، کمتر شود و به خود بقبولانم که بالاخره برای شناخت این صنعت باید اطلاعات همه جانبه از آن کسب کنم و دیدن مسابقات هم بخشی از این اطلاعات است (!).

پُرحرفی نکنم. 

حدود دو هفته پیش، خبرنگاران از مورینیو (سرمربی کنونی منچستر یونایتد) می‌پرسند: "از اینکه شما با هر اظهارنظری در مورد داوران و اتحادیه فوتبال انگلیس محروم می‌شوید ولی آرسن ونگر (سرمربی آرسنال) با توجه به اظهار نظر جنجالی هفته گذشته، هیچ محرومیتی شامل حالش نشده، چه احساسی دارید؟"

مورینیو جواب جالب و آموزنده‌ای داد (جوابی که باعث شد ساعت‌ها به آن فکر کنم):

از جریمه نشدن ونگر تعجب نکردم. بیشتر از این نمی توانم چیزی بگویم؛ اما متعجب نشدم. زمانی که متن صحبت های او را خواندم، متوجه شدم مشکلی برای وی پیش نخواهد آمد.
این اتفاق مرا خشمگین نمی کند؛ چون از مشکلات دیگران خوشحال نمی شوم. بعضی از افراد - نه تنها در فوتبال بلکه در زندگی - خوشحال به نظر می رسند، اما خوشحالی آن ها به دلیل چیزهای خوبی که در زندگی دارند نیست بلکه به خاطر مشکلات و اتفاقات بدی است که برای بقیه رخ می دهد. من چنین آدمی نیستم. از مشکلات دیگران و ناراحتی آن ها خوشحال نمی شوم. تنها به دلیل مشکلات خودم ناراحت می شوم.

شنبه, ۱۸ دی ۹۵ ۰ نظر

  همانطور که قبلاً هم شعری را آقای فاضل نظری و از کتاب "آن‌ها"ی ایشان نقل کردم، امشب هم در مرور کتاب "اقلیت" ایشان، شعری با عنوان خواب را خواندم و بسی لذت بردم. گفتم آن را اینجا بنویسم، شاید شما هم از خواندن این شعر لذت ببرید.

گرچه می‌گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای اجل! مهمان‌نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی‌های اقیانوس و ماهی‌های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره‌ای جز آب نیست!

ما رعیت‌ها کجا! محصول باغستان کجا؟!
روستای سیب‌های سرخ، بی‌ارباب نیست

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن، امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می‌خوانی و می‌رقصی، دریغ!
جای این دیوانگی‌ها گوشه محراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ این‌قدر هم نایاب نیست!...

پنجشنبه, ۱۶ دی ۹۵ ۱ نظر

    امشب یاد مادر عزیزم افتادم. و یاد صدا بلند کردن‌های دوران کودکی و نوجوانی خودم بر سر ایشان. هرچند الان، هم من می‌دانم و هم ایشان می‌دانند، که آنها از سر نادانی و بچگی بود. با این حال، امشب، خواندن حکایت زیر از کتاب گلستان سعدی و به یادآوردن آن معدود اتفاقات هم، کمی آزرده‌خاطرم کرده است. خوشحالم که امروز، از نعمت وجود ایشان بهره‌مندم و همچنان فرصت جبران دارم. 

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی.

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش ...... چو دیدش پلنگ‌افکن و پیلتن

گر از عهد خردیت یاد آمدی .................. که بیچاره بودی در آغوش من

نکردی در این روز بر من جفا ................ که تو شیر مردی و من پیر زن

گلستان سعدی (حکایت‌ها)

پنجشنبه, ۹ دی ۹۵ ۱ نظر

   به منظور شروع تمرین سخت عدم همراهی با مردم (یا جوگیر نشدن یا هر چیز دیگری در همین مایه‌ها) ترجیح دادم حالا و پس از گذشت چند روز از [تنها] شبی که خاص حافظ‌خوانی اغلب ایرانیان است (!) شعری را که در آن شب خواندم، اینجا قرار دهم. البته که می‌توانستم امروز هم این کار را نکنم ولی خب دلم نیامد این غزل زیبای حافظ را در اینجا نداشته باشم.
کیفیت پایین عکس‌ها را که با دوربین گوشی ارزان‌قیمت‌ام گرفته شده است، ببخشید.

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت .............. جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک ...................... باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی ......................... دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی ................... صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب .............. بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار ................ بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد .................... منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار ................ تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل ............... در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست ...... فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

غزل 91 - دیوان حافظ

جمعه, ۳ دی ۹۵ ۱ نظر

   سال 1389 برای من پر بود از خاطره‌های تلخ و شیرین.

یک سالی بود که داشتم برای کنکور می‌خواندم.

بالاخره اوایل شهریور نتایج آمد: مهندسی صنایع دانشگاه شریف

صنایع را خیلی دوست نداشتم. مکانیک تهران را بالاتر زده بودم ولی نیاوردم.

 سال تحصیلی ورودی های 89، اواخر شهریورماه، پس از برگشتن ما از اردوی مشهد، آغاز شد.

جوّ دانشگاه برای‌ام تازگی داشت. خیلی راحت نبودم (شاید نیمی از کلاس های ترم اول را به همین خاطر اصلاً نرفتم).

 سال بالایی‌ها می‌گفتند کمی جوّ سیاسی دانشگاه هم به خاطر اتفاقات سال گذشته ملتهب است. ولی چون در باغ سیاست نبودم، متوجّه حرف‌هایشان نمی‌شدم.

کم کم میانترم ها و کوییزها شروع می‌شد و من هم با همان نسبت فعالیت های ورزشی‌ام را افزایش می‌دادم. آن زمان‌ها یکی از راه‌حل‌هایی که برای غلبه بر استرس استفاده می‌کردم ورزش کردن افراطی بود (!).

خوب یادم است که در همان روزها، رفته بودم برای صبحانه از بوفه خوابگاه چیزی بخرم که عنوان عجیب نشریه‌ای کنار دست فروشنده (که آقا صالحیان صداشون می‌کردیم)، نظرم را به خودش جلب کرد:

 

 

 نیش شتر - نشریه طنز شریف

 

200 تومان دادم و نشریه را برداشتم. خیلی طولانی نبود. حدود 10 یا 12 صفحه. آن روز خیلی خندیدم. البته چندتایی از کنایه‌های طنزآمیزش را هم اصطلاحاً نگرفتم.

اولین شماره این نشریه سال 87 منتشر شد و آخرینش هم سال 89 (کلاً در 14 شماره). چقدر حس خوبی داشتم از خواندنش. دفعات بعد همیشه که به دانشگاه می‌رفتم به صندلی های جلوی سلف مرکزی چشم می‌دوختم تا از بین انبوه نشریات مستقل دانشگاه (!) آن نیش شترم را پیدا کنم و داغ داغ بخوانمش.

همه این خوشی‌ها و شادی‌ها و لحظات خوب را کسی ساخت که در انتهای نشریه خود را اینگونه معرفی می‌کرد:
"صاحب امتیاز، مدیر مسوول، سردبیر، صفحه آرا، تایپیست، سِرایدار، راننده آبدارچی و پیک موتوری: علیرضا مختار (شیخ بَزول)"

با خواندن نشریه خیلی زود دستم آمد که خیلی عاشقانه این کار را جلو می‌برد. فکر می‌کنم عاشق این نشریه یا در واقع خنده‌هایی که بر لب دانشجویان می‌نشست بود.

علیرضا متولد شیراز است و سه مقطع کارشناسی، ارشد و دکترا را در مهندسی صنایع دانشگاه شریف در سال 89 به پایان برده است.

در اینترنت جستجو کردم ببینم الان علیرضا کجاست و چه کار می‌کند. دیدم برای خودش سایتی راه‌اندازی کرده است. کمی در سایت گشتی زدم و نهایتاً به قسمت "سفرها TRAVELS" رسیدماو به کلی شهرها و کشورها در نقاط مختلف دنیا سفر کرده است. چندتایی از سفرنامه هایش را خواندم. خیلی زیبا و ساده و صمیمی داستان سفرهایش را تعریف کرده است. عکس های زیبایی را هم به اشتراک گذاشته است. عکس ها و سفرهایی که امیدوارم من هم روزی بتوانم تجربه‌شان کنم.
البته ظاهراً علیرضا شعر هم می‌گفته است و مدت زیادی است این کار را متوقف کرده است.

 شناختی که از علیرضا مختار کسب کردم و درسی که از او گرفتم این است که: یا کاری را شروع نکن یا اگر شروع کردی آن کار را عاشقانه دوست بدار و برای موفقیت آن و رضایت خودت سخت تلاش کن. حالا چه نوشتن باشد یا سفر کردن یا هر چیز دیگر.

 

...............................

* پیشنهاد اول ام این است که حتما سری به سایت نشریه نیش شتر بزنید و شماره های مختلف نشریه را دانلود کنید و از خواندنشان لذت ببرید.

* پیشنهاد دوم هم دیدن سایت علیرضا مختار است. به خصوص قسمت سفرها.

البته سایت نشریه از قسمت های داخلی سایت علیرضا است و جدای از آن نیست.

 

يكشنبه, ۳۰ آبان ۹۵ ۲ نظر